پردهء اسرار
ما نيز از آن دُردكشانيم كه بوديم * خاك قدم پير مغانيم كه بوديم
پيوسته هماغوش نشاطيم شب و روز * دور از غم اسباب جهانيم كه بوديم
بنشسته به اورنگ صعود از طرق عشق * تا اوج فلك در طيرانيم كه بوديم
در پردهء اسرار ، رخ يار بديديم * ما واقف اسرار نهانيم كه بوديم
گر خلقت زيبا به سرشت است ، نه زشتيم * ما از ازل اى خواجه همانيم كه بوديم
« خاموش » در آن ميكده نوشيد مى و گفت * ما نيز از آن دُردكشانيم كه بوديم
تغزل
مهر سزد كه از شرف سجده كند براى تو * ماه همى ز منزلت سر بنهد به پاى تو
لعل لب دهان تو هستى و نيستى من * لب بگشاى تا شود ملك بقا فناى تو
تيرهتر از شبان تو رفت چه روزگار من * تا كه به خاطر آمدم طرّهء مشكساى تو
ملكت جم اساس كن رشك برد به جاه تو * مير بود به امر تو شاه بود گداى تو
صرفه كند ز مهر تو ، مهر من از وفاى من * حكم دهد به قتل من ترك تو از جفاى تو
تاب سر دو زلف تو برده قرار و تاب من * تاب دگر نياورم تا نشوم فداى تو
اشك فشانم از بصر همچو مطر كه در چمن * آه كشم ز سوز دل دل طلب لقاى تو
جان دو صد جهان تويى در جبروت دلبرى * جام جهاننما بود عارض دلرباى تو
تير تو را ز جان و دل من دلوجان هدف كنم * تن رهم از وفاى تو بر به كف بلاى تو
فال من است حرف تو ، درس من است صرف تو * فرق من است پاى تو چشم من است جاى تو
اى گل گلشن صفا تا ز برم تو رفتهاى * آمده در هواى تو مرغ دل از قفاى تو
رخ بگشاى اى صنم جانب گلستان گذر * رشك كه تا بَرَد ارم از رخ دلگشاى تو
طارم محكم فلك قبّهء بارگاه تو * به ترك چرخ دورزن خوردترين بناى تو
گلِ چه چيست گلستان تا به رخت مثل زنم * گلشن بوستان صفا يافته از صفاى تو
آينهء سكندرى شد خجل از جمال تو * آب حيات منفعل زان لب جانفزاى تو
هرچه بود ز خشك و تر جمله به امر و نهى تو * هست قضا به حكم تو هست قدر ز راى تو
ناز تو كز جلال تو بر به فراز آسمان * نك به دو صد شكوه و فر كوفته شد لواى تو
يك نظرى بهسوى من پادشها كن از كرم * يا صنمى قد اعطنى منتظرم عطاى تو