تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1250

مساهمون:

ص١٢٥٠

پردهء اسرار

ما نيز از آن دُردكشانيم كه بوديم * خاك قدم پير مغانيم كه بوديم پيوسته هماغوش نشاطيم شب و روز * دور از غم اسباب جهانيم كه بوديم بنشسته به اورنگ صعود از طرق عشق * تا اوج فلك در طيرانيم كه بوديم در پردهء اسرار ، رخ يار بديديم * ما واقف اسرار نهانيم كه بوديم گر خلقت زيبا به سرشت است ، نه زشتيم * ما از ازل اى خواجه همانيم كه بوديم « خاموش » در آن ميكده نوشيد مى و گفت * ما نيز از آن دُردكشانيم كه بوديم

تغزل

مهر سزد كه از شرف سجده كند براى تو * ماه همى ز منزلت سر بنهد به پاى تو لعل لب دهان تو هستى و نيستى من * لب بگشاى تا شود ملك بقا فناى تو تيره‌تر از شبان تو رفت چه روزگار من * تا كه به خاطر آمدم طرّهء مشكساى تو ملكت جم اساس كن رشك برد به جاه تو * مير بود به امر تو شاه بود گداى تو صرفه كند ز مهر تو ، مهر من از وفاى من * حكم دهد به قتل من ترك تو از جفاى تو تاب سر دو زلف تو برده قرار و تاب من * تاب دگر نياورم تا نشوم فداى تو اشك فشانم از بصر همچو مطر كه در چمن * آه كشم ز سوز دل دل طلب لقاى تو جان دو صد جهان تويى در جبروت دلبرى * جام جهان‌نما بود عارض دلرباى تو تير تو را ز جان و دل من دل‌وجان هدف كنم * تن رهم از وفاى تو بر به كف بلاى تو فال من است حرف تو ، درس من است صرف تو * فرق من است پاى تو چشم من است جاى تو اى گل گلشن صفا تا ز برم تو رفته‌اى * آمده در هواى تو مرغ دل از قفاى تو رخ بگشاى اى صنم جانب گلستان گذر * رشك كه تا بَرَد ارم از رخ دلگشاى تو طارم محكم فلك قبّهء بارگاه تو * به ترك چرخ دورزن خوردترين بناى تو گلِ چه چيست گلستان تا به رخت مثل زنم * گلشن بوستان صفا يافته از صفاى تو آينهء سكندرى شد خجل از جمال تو * آب حيات منفعل زان لب جانفزاى تو هرچه بود ز خشك و تر جمله به امر و نهى تو * هست قضا به حكم تو هست قدر ز راى تو ناز تو كز جلال تو بر به فراز آسمان * نك به دو صد شكوه و فر كوفته شد لواى تو يك نظرى به‌سوى من پادشها كن از كرم * يا صنمى قد اعطنى منتظرم عطاى تو