دليل راه
من گفتگوى زلف تو با دل نمىكنم * دل را عبث اسير سلاسل نمىكنم
راهيست پرخطر به كميناند رهزنان * در اين مخوف مرحله منزل نمىكنم
كوتاه گشته زلف و ، من انديشهء بلند * سرگشته در طريقهء باطل نمىكنم
بيرون شوم ز زلف پريشان ، بعد از اين * خود را درون مهلكه داخل نمىكنم
طيّارههاى فكر من از آسمان گذشت * ديگر نگه به جانب محمل نمىكنم
بر من دليل راه بود مفتى خرد * اوقات ، صرف ناصح جاهل نمىكنم
خستهدل
خدا چه چاره كنم يار رفته يار گرفته * ز من رميده و با ديگرى قرار گرفته
بهار را به من خستهدل خزان بنموده * خزان يار دگر را چو نوبهار گرفته
به دست اوست گل و سيب بهر دلبر ديگر * براى كشتن من تيغ پرشرار گرفته
كند كباب دلم را و رخ بگرداند * چه سنگدل ز من زار اختيار گرفته
ز عشق او به دلم در زمانه نيست صبورى * شكيب و تابوتوان از من فكار گرفته
بريز خون عوض اشك از مژه « خاموش » * كه خوش رقيب تو را مار در كنار گرفته
مهر بتان
ما مهر بتان به دل نگيريم دگر * نه داده دل از دست و نگيريم دگر
شاديم كنون نه پايبنديم به غم * آسوده از آن نه دستگيريم دگر
صيادوشان به صيد ما كوشيدند * باشيم شكارشان نه شيريم دگر
در عرصهء رزمشان نيفتيم ز پاى * مردانه ستاده و دليريم دگر
زين سادهرخان گرسنهء كام نهايم * زيراكه از اين طعام سيريم دگر
بر عقرب زلف و تار خال و خطشان * كى دست زنيم ما خبيريم دگر
نه طالب وصلشان نه در بند فراق * فارغ ز تصادم كثيريم دگر
« خاموش » بگو به زاهد ، اى زهدفروش * ما كاشف سرّ هر ضميريم دگر