ماه من
اى ماه من عيان كن رخسار مهرسا را * بىپرده تا ببينم در عارضت خدا را
باشى نهان تو تا كى در زير ابر ظلمت * چون آفتاب رخشان خود را كن آشكارا
يا خود شميم زلفت مشك ختن بگفتم * مشك ختن چه قابل چونان كنم خطا را
يك بوسه از لبانت ارزد به هر دو عالم * ارزان دهى مبادا لعل گرانبها را
شاها سپاه حسنت روى كره گرفته * هم قطعهء اروپا ، هم خاك آسيا را
استاده بهر رويت جمعى پى تماشا * بشكن از اين نمايش بازار سينما را
در خانقاه عشقت مهرت به ما نشان داد * نيكويى طريقت ، زيبايى صفا را
رخ برگشا كه زاهد رويت نكو ببيند * بيرون ز تن نمايد تا خرقهء ريا را
درويشم و گدايم يك بوسهام عطا كن * باشد روا كه سلطان احسان كند گدا را
روى چو ارغوانم از غصّه زرد كردى * اى سيمبر كه دادت تعليم كيميا را
« خاموش » در جوانى تنها نباختت دل * بردى بسا دل و دين ، پيران پارسا را
گناه بىحساب
دل مرا ز جفا ، دلبرم كباب كند * بريزدش ، نمك و مزهء شراب كند
پى طبيب براى دلم عبث نرويد * كه در معالجه ، لقمان مرا جواب كند
كسى مؤاخذهء خون من از او نكند * كه او جنايت از اينگونه بىحساب كند
نموده جسم مرا پايمال لشكر غم * به ماتمم ز جفا دست و پا خضاب كند
طراز كشور حسنش نگر ز آبادى * عمارت دل عشّاق را خراب كند
مه دوهفته ز خجلت سرافكنده در پيش * اگر كه چهر عيان همچو آفتاب كند
عجيبتر بود آن زاهد رياپيشه * كه صد گنه ، عوض زهد در حجاب كند
خورد مدام ، حرام پليدتر از مى * ز آب آنقدر از چيست اجتناب كند
ز به دو زندگىاش تاكنون گناهانش * همه به گردن « خاموش » اگر ثواب كند