تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1251

مساهمون:

ص١٢٥١

با چشم دل

به يار آسان توان دادن دل اى دل * بود بازش گرفتن مشكل اى دل در اين مزرع ميفشان تخم تحبيب * كه جز رنجش نباشد حاصل اى دل در اين دريا شود غرق آر فتد نوح * نشايد ره برد بر ساحل اى دل حقيقت دل به دلدار مجازى * نبندد هيچ مرد عاقل اى دل غنيمت مىشمارى وصل دلبر * ولى باشى ز هجرش غافل اى دل به امّيد وصال و غافل از جور * عجب كردى خيال باطل اى دل پس شادى هزاران غم مهيّاست * بدين شادى چه باشى مايل اى دل نظر كن تا نهانىها ببينى * تو چون « خاموش » با چشم دل اى دل

سوخته‌دل

دوشم آن زلف سمن‌ساى تو بر ياد آمد * دل چنان گشت پريشان كه به فرياد آمد سوخت يك‌باره‌ام اين آتش سوزان دل‌وجان * طاقت صبر ، شكيبم همه بر باد آمد گه كشم بار غمت گاه خورم خون جگر * به من سوخته‌دل اين‌همه بيداد آمد من ز كوى تو اگر با غم حرمان رفتم * مدعى در طلب وصل تو دلشاد آمد رفتم آنجا كه به وصف تو سرايم غزلى * اين دو بيت از غزل خواجه مرا ياد آمد « زير بارند درختان كه تعلق دارند * اى خوشا سرو كه از بند غم آزاد آمد » « باده صافى شد و مرغان چمن مست شدند * موسم عاشقى و كار به بنياد آمد »

توسن عشق

كار معشوقه به دلها شرر انداختن است * كار عاشق همه دم سوختن و ساختن است سوخت پروانه‌صفت شمع رخش جمعى را * باز شمع رخ آن يار به پرداختن است در قمارش دل و دين باختم ار غم نبود * عاشقان را همگى برد همان باختن است عقل گفتا كه از اين منزل پربيم گذر * عشق زد بانگ كه گاه علم افراختن است توسن عشق بنازم چه به جولان آيد * اولين مرحله‌اش فوق فلك تاختن است طوطى عقل تو را نوبت خاموشى شد * طاير هوش دگر گاه پر انداختن است شكوه « خاموش » ز دلدار ، آرام مدار * زان كه لطفش به تو در غايت بنواختن است