با چشم دل
به يار آسان توان دادن دل اى دل * بود بازش گرفتن مشكل اى دل
در اين مزرع ميفشان تخم تحبيب * كه جز رنجش نباشد حاصل اى دل
در اين دريا شود غرق آر فتد نوح * نشايد ره برد بر ساحل اى دل
حقيقت دل به دلدار مجازى * نبندد هيچ مرد عاقل اى دل
غنيمت مىشمارى وصل دلبر * ولى باشى ز هجرش غافل اى دل
به امّيد وصال و غافل از جور * عجب كردى خيال باطل اى دل
پس شادى هزاران غم مهيّاست * بدين شادى چه باشى مايل اى دل
نظر كن تا نهانىها ببينى * تو چون « خاموش » با چشم دل اى دل
سوختهدل
دوشم آن زلف سمنساى تو بر ياد آمد * دل چنان گشت پريشان كه به فرياد آمد
سوخت يكبارهام اين آتش سوزان دلوجان * طاقت صبر ، شكيبم همه بر باد آمد
گه كشم بار غمت گاه خورم خون جگر * به من سوختهدل اينهمه بيداد آمد
من ز كوى تو اگر با غم حرمان رفتم * مدعى در طلب وصل تو دلشاد آمد
رفتم آنجا كه به وصف تو سرايم غزلى * اين دو بيت از غزل خواجه مرا ياد آمد
« زير بارند درختان كه تعلق دارند * اى خوشا سرو كه از بند غم آزاد آمد »
« باده صافى شد و مرغان چمن مست شدند * موسم عاشقى و كار به بنياد آمد »
توسن عشق
كار معشوقه به دلها شرر انداختن است * كار عاشق همه دم سوختن و ساختن است
سوخت پروانهصفت شمع رخش جمعى را * باز شمع رخ آن يار به پرداختن است
در قمارش دل و دين باختم ار غم نبود * عاشقان را همگى برد همان باختن است
عقل گفتا كه از اين منزل پربيم گذر * عشق زد بانگ كه گاه علم افراختن است
توسن عشق بنازم چه به جولان آيد * اولين مرحلهاش فوق فلك تاختن است
طوطى عقل تو را نوبت خاموشى شد * طاير هوش دگر گاه پر انداختن است
شكوه « خاموش » ز دلدار ، آرام مدار * زان كه لطفش به تو در غايت بنواختن است