تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1238

مساهمون:

ص١٢٣٨

شكسته‌ام

دروغ بود كنار تو ، بىتو ، خوش بودن * دريغ بود كه با اين دروغ ، آسودن دلى كه با دل تو مىطپيد خاموش است * چگونه با تو توان بود و بىتو هم بودن چنين كه عمر مىگذرد چيست ، چيست جز اين * به تازيانهء تن ، جان خسته ، فرسودن سحر كجاست ؟ خيالى خطا ، يقين اين است * شبى هميشه و راهى هميشه پيمودن خلوص خلسهء ياد تو ، يار تنهاييست * مباد پاكى غم را به شادى آلودن زلال آينهء چشم من ز گريه شكست * مباد زخم درون را به خنده اندودن اگر نه با غم عشقى گذشت عمر ، گذشت * به هرزه ماهى و سالى به سالى افزودن شكسته‌ام چو صدا در نيام تنهايى * خوشا دوباره خروشيدن و صدا بودن چه غربتيست غريبانه روزگارى را * كنار عمر نشستن ، چو عمر فرسودن

مثنوى ياد

واى من ! تا چشم من بيدار شد * چشم باز هر درى ديوار شد صبح را چون ساقه‌اى شب تيشه زد * تيرگى در خاك چشمم ريشه زد تلخكاميها گريبانم گرفت * شعله شد در خرمن جانم گرفت واى من ! بيهوده بودن نيستىست * چاره جز بيهوده بودن چيست چيست ؟ يادمان رفته‌ست شيرين شور ياد * برد برگ سرخوشيها دزد باد رنج پروازيم ، اندام غميم * روح اندوهيم ، جان ماتميم آرزو را ريخت پر چو نان غبار * دست بىتاب نسيم رهگذار در سراغ روز با شب ساختيم * عمر مىجستيم و هستى باختيم ياوه‌بين ، پندار سامان داشت دل * دانه در تفتيده صحرا كاشت دل رهگذار باد بوديم و غريب * عمر را رفتيم ، خسته بىنصيب گاه افتاديم و گه برخاستيم * تاختيم و باختيم و كاستيم در دم خورشيد تن افروختيم * در غروبى ابر هستى سوختيم * * زندگى ، افسانه‌اى طفلانه بود * چشم ما در خواب از اين افسانه بود در پشيمانى ، پريشانى گذشت * اين گران‌عمرى كه ارزانى گذشت