شكستهام
دروغ بود كنار تو ، بىتو ، خوش بودن * دريغ بود كه با اين دروغ ، آسودن
دلى كه با دل تو مىطپيد خاموش است * چگونه با تو توان بود و بىتو هم بودن
چنين كه عمر مىگذرد چيست ، چيست جز اين * به تازيانهء تن ، جان خسته ، فرسودن
سحر كجاست ؟ خيالى خطا ، يقين اين است * شبى هميشه و راهى هميشه پيمودن
خلوص خلسهء ياد تو ، يار تنهاييست * مباد پاكى غم را به شادى آلودن
زلال آينهء چشم من ز گريه شكست * مباد زخم درون را به خنده اندودن
اگر نه با غم عشقى گذشت عمر ، گذشت * به هرزه ماهى و سالى به سالى افزودن
شكستهام چو صدا در نيام تنهايى * خوشا دوباره خروشيدن و صدا بودن
چه غربتيست غريبانه روزگارى را * كنار عمر نشستن ، چو عمر فرسودن
مثنوى ياد
واى من ! تا چشم من بيدار شد * چشم باز هر درى ديوار شد
صبح را چون ساقهاى شب تيشه زد * تيرگى در خاك چشمم ريشه زد
تلخكاميها گريبانم گرفت * شعله شد در خرمن جانم گرفت
واى من ! بيهوده بودن نيستىست * چاره جز بيهوده بودن چيست چيست ؟
يادمان رفتهست شيرين شور ياد * برد برگ سرخوشيها دزد باد
رنج پروازيم ، اندام غميم * روح اندوهيم ، جان ماتميم
آرزو را ريخت پر چو نان غبار * دست بىتاب نسيم رهگذار
در سراغ روز با شب ساختيم * عمر مىجستيم و هستى باختيم
ياوهبين ، پندار سامان داشت دل * دانه در تفتيده صحرا كاشت دل
رهگذار باد بوديم و غريب * عمر را رفتيم ، خسته بىنصيب
گاه افتاديم و گه برخاستيم * تاختيم و باختيم و كاستيم
در دم خورشيد تن افروختيم * در غروبى ابر هستى سوختيم
* * زندگى ، افسانهاى طفلانه بود * چشم ما در خواب از اين افسانه بود
در پشيمانى ، پريشانى گذشت * اين گرانعمرى كه ارزانى گذشت