به شاخهء اوج
شكستهبال غريبم ، شكسته در خويشم * جوار آدميانم ، نشسته در خويشم
كجا برم تن تنهايىام ، گرانباريست * چه فايدت بر پرواز بسته در خويشم
عقاب قلهء تنهايىام به شاخهء اوج * ز خاك و خاكى و خوارى گسسته ، در خويشم
ديار عالم اگر پهنهگاه پرواز است * من آن پرندهء خاموش خسته در خويشم
چه تلخ مىگذرد روزگار مرد ، چه تلخ ! * به روزگار ، گرفتار رسته در خويشم
به راستى نتوان زيست بر مدار دروغ * اگرچه راست نمايم ، شكسته در خويشم
اگر ، نه سبز نشينيم
زمان گذشت و زمانه ،
چو نقش در تن سنگ
- نه شادمانه نشستى ، نه مست با دل تنگ -
زمان گذشت و زمانه
نه قصّهايست شگفت !
دوباره رقعه به نگين قباى فصل آويخت
همان حصار قديميست روزگاران باز
صداى كهنهء مرغان ، صفاى كهنهء گل
همان بهار قديمى ،
بهار تنهايى !
چه در ديار بهاران ، چه در خزان ،
اى دوست
بهار عمر بهار است ور نه خاك و درخت
به يك نوازش باران ،
همان بهاران است !
زمانه بىمن و تو ،
هرچه باد
رنگين باد -