تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1240

مساهمون:

ص١٢٤٠

به شاخهء اوج

شكسته‌بال غريبم ، شكسته در خويشم * جوار آدميانم ، نشسته در خويشم كجا برم تن تنهايىام ، گران‌باريست * چه فايدت بر پرواز بسته در خويشم عقاب قلهء تنهايىام به شاخهء اوج * ز خاك و خاكى و خوارى گسسته ، در خويشم ديار عالم اگر پهنه‌گاه پرواز است * من آن پرندهء خاموش خسته در خويشم چه تلخ مىگذرد روزگار مرد ، چه تلخ ! * به روزگار ، گرفتار رسته در خويشم به راستى نتوان زيست بر مدار دروغ * اگرچه راست نمايم ، شكسته در خويشم

اگر ، نه سبز نشينيم

زمان گذشت و زمانه ، چو نقش در تن سنگ - نه شادمانه نشستى ، نه مست با دل تنگ - زمان گذشت و زمانه نه قصّه‌ايست شگفت ! دوباره رقعه به نگين قباى فصل آويخت همان حصار قديميست روزگاران باز صداى كهنهء مرغان ، صفاى كهنهء گل همان بهار قديمى ، بهار تنهايى ! چه در ديار بهاران ، چه در خزان ، اى دوست بهار عمر بهار است ور نه خاك و درخت به يك نوازش باران ، همان بهاران است ! زمانه بىمن و تو ، هرچه باد رنگين باد -