روزگاران گشت و ما ديگر شديم * آتشى بوديم و خاكستر شديم
راستاى سرو و سرسبزى شكست * آفتابى ، روز برنايى نشست
كاش مستى ، رنج هشيارى نداشت * خواب هستى ، صبح بيدارى نداشت
عالمى او بود و بىاو هيچ نيست * خالى از خويشم ، چو دل از او تهىست
گرچه بىاو ماندهام امّا كجا * لحظهاى از ياد او ماندم جدا
بىچراغ نام او من نيستم * در خرابآباد يادش زيستم
نام بىنامم ، چو لب بىنام اوست * جان همه گوشم چو نامش گفتگوست
قصّه كوته ، عمر شب كوتاه نيست * چشم در راهيم و او در راه نيست
آشنايى هست ، ما بيگانهايم * عشق ديگر هست ، ما ديگر نهايم
شور و فرياديم و لبهايى خموش * بانگ خاموشيم و دريايى خروش
چيره شد نامردمى ، مردى نماند * درد بود و غير بىدردى نماند
در كنار دوست آوخ نيست دوست * در گريز از خود بجز خود كيست دوست
راه ، جز بيراههاى تاريك نيست * خانهء آسودگى نزديك نيست
با خود اينك ماندهايم بيزارتر * خستهتر ، بيمارتر ، بيدارتر
مىگزارم روزگار انتظار * در حصار بىحصار ، روزگار
در عطش آفتاب
دلم پيالهء خون است ، لاله مىداند * عيار خونجگرى را پياله مىداند
چو قطره در عطش آفتاب ، آب شديم * مجال عمر دمى بود و ژاله مىداند
خموشىام همه فرياد در گلو ماندهست * به سينه طاقت اين سوز ، ناله مىداند
شكنج طرّهء تو ، خود گلى به شاخ گل است * شكوهء صدرنشينى ، كلاله مىداند
مبين كه راست نمايم كه دست كينهء دوست * شكستِ قامتِ روح ، استحاله مىداند
نه خواب ، خيمهء گيسوى و تاب رخسارش * شب است و پرتو ماه است و هاله مىداند
شكيب چنگ خموشم كه هر رگم تاريست * خروش مىشوم از زخمه ، ناله مىداند
قسم به پيرى و پيرار ، خانه ، خانهء ماست * به خون نوشته دلم ، اين قباله مىداند
شكسته قامت بيدم ز تازيانهء باد * شكسته ، قصّهء مجنونِ واله مىداند