زمانه بىمن و تو ،
هرچه
هر خرابآباد
رواق عشرت ياران و كام دشمن باد
به باغ ، شاخه چو دست بريده از تن باد
به دشت نغمه مرغان غريو شيون باد
ترانه در رگ هر ساز ،
خون وحشت و خشم . . .
* بر اسب باد نشسته است عمر ،
مىتازد
اگر نه سبز نشينيم در گذار نسيم
به مرگ زرد ،
چو خشكيده برگ بايد بود .
* بر اسب باد نشسته است عمر ، موىافشان . . .
بيدارى « 1 »
پتك گران خلق فرود آمد
بر قامت ستبر سيهكارى
مردان
نگين روشن بيدارى را
بردند در ستاره نشاندند
و صبحگاه لوحهء پيروزى را
آويختند
هامش
( 1 ) - در بهمنماه 1357 در شيراز سروده است .