تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1234

مساهمون:

ص١٢٣٤

اى آب حيات

گر سرو بود بدين روانى * شوخى نكند چنين كه دانى انسان كه تويى هرآن‌كه بيند * خود دل دهد ار نمىستانى هر پير كه بيندت ندارد * جز آرزوى دمى جوانى تا عشق به روى تو ببازد * وز غمزه تو هم دلش ستانى از پيرهنت شنو كه گويد * تو جسم نه‌اى تمام جانى اى آب حيات آتشين‌روى * گر بر سر آتشم نشانى چندان نبود عجب كه چندى * در هجر خودم صبور خوانى بر حالت عاشقان ببخشى * گر حالت خويشتن بدانى « خائف » چه كند اگر نيايد * دنبال تو چون تواش برانى « خائف » نه كه اين كمندگيسوى * در هركه درافكنى كشانى

چشمان سياه

چشم از آن روى نمىپوشم و چشمان سياه * گر گنه ديدن اين است بگو باش گناه تا قباپوش و كله‌دار شدم در عالم * سرو را جامه نمىديدم و مه را به كلاه لوحش اللّه كه مىبگذرد از سرو بلندقد * و بالاى تو از شوخى چندين كوتاه چون زنخدان تو ديدم خبر از هر راهى * مىگرفتم ولى آگاه نبودم از چاه شه ببايد كند آزاد سپاه تركان * كه تو برهم زنى اى ترك بدين چشم سياه چشم ميگون خوشت مست به محراب آمد * اين گنه كرد ازاين‌روى بشد روى سياه كس نيارد ز جفاى تو به جايى بگريخت * مگر از جور تو هم در تو توان برد پناه عشق من هركه بداند دهدم پند ولى * او ز من بىخبر و من ز تو هستم آگاه نه همين « خائف » ما را و به تنها كشتى * هر سرانگشت تو بر خون كسى هست گواه

شكايت هجران

ازبس‌كه در برابر چشمم مصوّرى * پندارمت كه روز و شبم در برابرى بر عاشقت شكايت هجران حرام هست * هرجا كه ديده باز كند تو مصوّرى صاحب‌نظر ز بس‌كه شود محو ديدنت * تا بگذرى خبر نشود چون دلش برى