اى آب حيات
گر سرو بود بدين روانى * شوخى نكند چنين كه دانى
انسان كه تويى هرآنكه بيند * خود دل دهد ار نمىستانى
هر پير كه بيندت ندارد * جز آرزوى دمى جوانى
تا عشق به روى تو ببازد * وز غمزه تو هم دلش ستانى
از پيرهنت شنو كه گويد * تو جسم نهاى تمام جانى
اى آب حيات آتشينروى * گر بر سر آتشم نشانى
چندان نبود عجب كه چندى * در هجر خودم صبور خوانى
بر حالت عاشقان ببخشى * گر حالت خويشتن بدانى
« خائف » چه كند اگر نيايد * دنبال تو چون تواش برانى
« خائف » نه كه اين كمندگيسوى * در هركه درافكنى كشانى
چشمان سياه
چشم از آن روى نمىپوشم و چشمان سياه * گر گنه ديدن اين است بگو باش گناه
تا قباپوش و كلهدار شدم در عالم * سرو را جامه نمىديدم و مه را به كلاه
لوحش اللّه كه مىبگذرد از سرو بلندقد * و بالاى تو از شوخى چندين كوتاه
چون زنخدان تو ديدم خبر از هر راهى * مىگرفتم ولى آگاه نبودم از چاه
شه ببايد كند آزاد سپاه تركان * كه تو برهم زنى اى ترك بدين چشم سياه
چشم ميگون خوشت مست به محراب آمد * اين گنه كرد ازاينروى بشد روى سياه
كس نيارد ز جفاى تو به جايى بگريخت * مگر از جور تو هم در تو توان برد پناه
عشق من هركه بداند دهدم پند ولى * او ز من بىخبر و من ز تو هستم آگاه
نه همين « خائف » ما را و به تنها كشتى * هر سرانگشت تو بر خون كسى هست گواه
شكايت هجران
ازبسكه در برابر چشمم مصوّرى * پندارمت كه روز و شبم در برابرى
بر عاشقت شكايت هجران حرام هست * هرجا كه ديده باز كند تو مصوّرى
صاحبنظر ز بسكه شود محو ديدنت * تا بگذرى خبر نشود چون دلش برى