از يك غزل
خرمن سيمى و بر ما نگهى كن به زكات * خوشهاى نيست زكات همهء خرمن تو ؟
ماه گويند كه در ظرف نمىگنجد چون * تن مهپيكر تو مانده به پيراهن تو
آنچنان مىروى از ناز كه گر خاك شوم * گرد من مىننشيند به تو يا دامن تو
من بلاى توام و تا تو نگارين باشى * كس نبودهست بلاگشتهء پيرامن تو
راستى فرق كسى مىنكند با سروت * ناستادى و نديدهست خراميدن تو
آن منم گر نپسندى ، بگشا روى و ببين * آنكه گويند دهد جان به يكى ديدن تو
« خائفا » خون تو در گردن چشم است مگوى * اينهمه خون من اى دهدله در گردن تو
سرو سيمين
سرو است مگر كه ايستاده * يا سيمبر نگار ساده
ما سرو نديدهايم سيمين * مانا كه همان صنم ستاده
صد حقّهء فتنه برگشوده * زان حقّه كه از دهن گشاده
رحمت به روان مادرت باد * كان آدمى است و حورزاده
بر چشم تو هركه هشت ابرو * شمشير به دست مست داده
بدنام شديم و خال رويت * اين خال به روى ما نهاده
« خائف » كه اسير گيسوى توست * ديوانه به بند خوش فتاده
از يك غزل
ملكى يا كه حور يا كه پرى * كيستى كز همه لطيفترى
در شك افتادهام من از سخنت * ور نه مىگفتمت كه تو قمرى
سرو گويى چنين نمىگذرد * تو چرا خود همى چنين گذرى
لاف سنگيندلى نمىشايد * پيش رويت مگر به بىبصرى
عاشقت را فراق گويى نيست * كه به معنى هميشه در نظرى