تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣

از يك غزل

خرمن سيمى و بر ما نگهى كن به زكات * خوشه‌اى نيست زكات همهء خرمن تو ؟ ماه گويند كه در ظرف نمىگنجد چون * تن مه‌پيكر تو مانده به پيراهن تو آن‌چنان مىروى از ناز كه گر خاك شوم * گرد من مىننشيند به تو يا دامن تو من بلاى توام و تا تو نگارين باشى * كس نبوده‌ست بلاگشتهء پيرامن تو راستى فرق كسى مىنكند با سروت * ناستادى و نديده‌ست خراميدن تو آن منم گر نپسندى ، بگشا روى و ببين * آنكه گويند دهد جان به يكى ديدن تو « خائفا » خون تو در گردن چشم است مگوى * اين‌همه خون من اى ده‌دله در گردن تو

سرو سيمين

سرو است مگر كه ايستاده * يا سيمبر نگار ساده ما سرو نديده‌ايم سيمين * مانا كه همان صنم ستاده صد حقّهء فتنه برگشوده * زان حقّه كه از دهن گشاده رحمت به روان مادرت باد * كان آدمى است و حورزاده بر چشم تو هركه هشت ابرو * شمشير به دست مست داده بدنام شديم و خال رويت * اين خال به روى ما نهاده « خائف » كه اسير گيسوى توست * ديوانه به بند خوش فتاده

از يك غزل

ملكى يا كه حور يا كه پرى * كيستى كز همه لطيف‌ترى در شك افتاده‌ام من از سخنت * ور نه مىگفتمت كه تو قمرى سرو گويى چنين نمىگذرد * تو چرا خود همى چنين گذرى لاف سنگين‌دلى نمىشايد * پيش رويت مگر به بىبصرى عاشقت را فراق گويى نيست * كه به معنى هميشه در نظرى