تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1217

مساهمون:

ص١٢١٧
مانندهء طوطى كه بخوانيش به شكر * بر روى تو بگشاده دلم بال‌وپر امروز روى تو بها يافت ز شكر نه كه از شكر * نىنى شكرت صاف‌تر و پاك‌تر امروز بر روى تو مه چارده ابروت كشد تيغ * پيداست كه انداخته رويت سپر امروز گيسوى تو بر روى تو افتاده ندانم * يا ريخته بر سرخ‌گلى مشك تر امروز ديشب به تو گفتم بدهم سيم و زر امّا * در دست گرفتم صنما جان و سر امروز گر زنگ زدودى ز رخ خويش ز نيرنگ * اى آينه‌رو زنگ دل ما ببر امروز همسايهء خورشيد ز عزّت شوم اى ماه * از مهر گر آرى به سر من گذر امروز

چكامه

فغان ز گردش اين آسمان كج‌رفتار * كه روز روشنم از كين اوست چون شب تار چسان ننالم ، از كج‌روى ، وى كه مرا * همىبدارد سرگشته راست چو پرگار به هر شبى شود آبستن و به هر روزم * ستم بزايد چون بر زمين گذارد بار فكار گشتم ز انديشه‌هاى دل آرى * كند فزونى انديشه مرد را افگار اگر ندانى ، مىگويمت كه تا دانى * ز چيست دشمن من روزگار ناهنجار ز ترس آنكه مگر بيهُشى شود باهوش * ز بيم آنكه مگر خفته‌اى شود بيدار سپهر سنگ ستم را به دست كينه همى * فروبكوبد بر مغز مردم هشيار فسونگريست كه هردم هزار رنگ آرد * كه خيره گردد ، از رنگهاى او پندار هماره ياور و همراه مرد بدكردار * هميشه دشمن و بدخواه مرد نيكوكار ز چشم‌زخمش ناوك خلد به ديدهء من * اگر مرا به كمال ابرويى فتد ديدار مرا چو لاله هماره به دل گذارد داغ * مرا چو نرگس پيوسته مىكند بيمار مرا بدارد پژمان چو برگهاى خزان * مرا بخواهد گريان چو ابرهاى بهار درون باد خزان چو گرفته چون دل گل * به پاى مردم نادان نمىخلد سر خار كمر سپارد بر آنكه بسته در پا بند * كله گذارد بر آنكه درخور افسار خرد ز خرمن ماه و ز خوشهء پروين * به نيم‌جو نشود هيچ‌كاره برخوردار خران را ره كاو سپهر هرروزى * فروبريزد روزى به رايگان خروار جهان‌نماست دل من ز تابش دانش * اگر نپوشد آيينه مرا زنگار و گر زدوده شود زنگ انده از دل من * به روشنى شودش آفتاب آينه‌وار