مانندهء طوطى كه بخوانيش به شكر * بر روى تو بگشاده دلم بالوپر امروز
روى تو بها يافت ز شكر نه كه از شكر * نىنى شكرت صافتر و پاكتر امروز
بر روى تو مه چارده ابروت كشد تيغ * پيداست كه انداخته رويت سپر امروز
گيسوى تو بر روى تو افتاده ندانم * يا ريخته بر سرخگلى مشك تر امروز
ديشب به تو گفتم بدهم سيم و زر امّا * در دست گرفتم صنما جان و سر امروز
گر زنگ زدودى ز رخ خويش ز نيرنگ * اى آينهرو زنگ دل ما ببر امروز
همسايهء خورشيد ز عزّت شوم اى ماه * از مهر گر آرى به سر من گذر امروز
چكامه
فغان ز گردش اين آسمان كجرفتار * كه روز روشنم از كين اوست چون شب تار
چسان ننالم ، از كجروى ، وى كه مرا * همىبدارد سرگشته راست چو پرگار
به هر شبى شود آبستن و به هر روزم * ستم بزايد چون بر زمين گذارد بار
فكار گشتم ز انديشههاى دل آرى * كند فزونى انديشه مرد را افگار
اگر ندانى ، مىگويمت كه تا دانى * ز چيست دشمن من روزگار ناهنجار
ز ترس آنكه مگر بيهُشى شود باهوش * ز بيم آنكه مگر خفتهاى شود بيدار
سپهر سنگ ستم را به دست كينه همى * فروبكوبد بر مغز مردم هشيار
فسونگريست كه هردم هزار رنگ آرد * كه خيره گردد ، از رنگهاى او پندار
هماره ياور و همراه مرد بدكردار * هميشه دشمن و بدخواه مرد نيكوكار
ز چشمزخمش ناوك خلد به ديدهء من * اگر مرا به كمال ابرويى فتد ديدار
مرا چو لاله هماره به دل گذارد داغ * مرا چو نرگس پيوسته مىكند بيمار
مرا بدارد پژمان چو برگهاى خزان * مرا بخواهد گريان چو ابرهاى بهار
درون باد خزان چو گرفته چون دل گل * به پاى مردم نادان نمىخلد سر خار
كمر سپارد بر آنكه بسته در پا بند * كله گذارد بر آنكه درخور افسار
خرد ز خرمن ماه و ز خوشهء پروين * به نيمجو نشود هيچكاره برخوردار
خران را ره كاو سپهر هرروزى * فروبريزد روزى به رايگان خروار
جهاننماست دل من ز تابش دانش * اگر نپوشد آيينه مرا زنگار
و گر زدوده شود زنگ انده از دل من * به روشنى شودش آفتاب آينهوار