تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1219

مساهمون:

ص١٢١٩

آه سحرگاه

اى برده نگاهت دل صاحب‌نظران را * طرفى نبود از نگهت بىبصران را آن را كه سفر با تو كند ياد وطن نيست * آرى نبود ياد وطن خوشگذران را گويند كه نزديك وطن شد هله خوش باش * يا رب چه كنم دورى اين هم‌سفران را نامت به زبان ناورم از بيم رقيبان * مقصود تويى گرچه نخوانم دگران را از دولت عشق است سرافراز و گرنه * آدم چه شرف داشت دگر جانوران را هريك ز رفيقان پى كسب هنرى رفت * عشق تو كفايت كرد ما بىهنران را اين آه سحرگاه و فغانهاى شبانه * ترسم كه خبردار كند بىخبران را

دل و دلدار

خرّم آنان كه پى عشق نگارى گيرند * دامن يارى و از خلق كنارى گيرند بارها تجربه كرديم و نديديم ز خلق * كه ز دوش دل محنت‌زده بارى گيرند چشم خوبان نظر لطف كند مردم رى * نيستند آنكه ز ما گوشهء كارى گيرند سرگرانيد چو امشب همه از خمر غرور * باش تا صبح شود درد خمارى گيرند دل و دلدار نهادند قرارى و فلك * كج‌مداريست كه نگذاشت قرارى گيرند روشن از آيهء « أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ » است * كه ره خام‌دلان از تف نارى گيرند آن كسانى كه شنيدند سخنهاى كليم * حاش لِلَّه كه پى عجلى و خوارى گيرند

نقش ريا

از نقش ريا چهرهء تزوير فروشوى * زين‌پس ز پى عشق بتى ماه‌جبين باش از صومعه بيرون شو ، در ميكده بنشين * يك‌چند چنان بودى و يك‌چند چنين باش مانند صراحى چه شوى تيره به هر دست * همچون خم مى صاف‌دل و گوشه‌نشين باش مانند پياله چه فتادى به ميانه * چون شيشه به يك جاى بياساى و متين باش در پرتو آن مير سخن پردل و باذل * با دولت اقبال خداداد قرين باش خوبيش بدان پايه رسيده‌ست كه ديگر * با وى نتوان گفت كه با ما به از اين باش چون ياور من گشت و نگهدارى من كرد * يا رب تو به‌هرحالش پيوسته معين باش