آه سحرگاه
اى برده نگاهت دل صاحبنظران را * طرفى نبود از نگهت بىبصران را
آن را كه سفر با تو كند ياد وطن نيست * آرى نبود ياد وطن خوشگذران را
گويند كه نزديك وطن شد هله خوش باش * يا رب چه كنم دورى اين همسفران را
نامت به زبان ناورم از بيم رقيبان * مقصود تويى گرچه نخوانم دگران را
از دولت عشق است سرافراز و گرنه * آدم چه شرف داشت دگر جانوران را
هريك ز رفيقان پى كسب هنرى رفت * عشق تو كفايت كرد ما بىهنران را
اين آه سحرگاه و فغانهاى شبانه * ترسم كه خبردار كند بىخبران را
دل و دلدار
خرّم آنان كه پى عشق نگارى گيرند * دامن يارى و از خلق كنارى گيرند
بارها تجربه كرديم و نديديم ز خلق * كه ز دوش دل محنتزده بارى گيرند
چشم خوبان نظر لطف كند مردم رى * نيستند آنكه ز ما گوشهء كارى گيرند
سرگرانيد چو امشب همه از خمر غرور * باش تا صبح شود درد خمارى گيرند
دل و دلدار نهادند قرارى و فلك * كجمداريست كه نگذاشت قرارى گيرند
روشن از آيهء « أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ » است * كه ره خامدلان از تف نارى گيرند
آن كسانى كه شنيدند سخنهاى كليم * حاش لِلَّه كه پى عجلى و خوارى گيرند
نقش ريا
از نقش ريا چهرهء تزوير فروشوى * زينپس ز پى عشق بتى ماهجبين باش
از صومعه بيرون شو ، در ميكده بنشين * يكچند چنان بودى و يكچند چنين باش
مانند صراحى چه شوى تيره به هر دست * همچون خم مى صافدل و گوشهنشين باش
مانند پياله چه فتادى به ميانه * چون شيشه به يك جاى بياساى و متين باش
در پرتو آن مير سخن پردل و باذل * با دولت اقبال خداداد قرين باش
خوبيش بدان پايه رسيدهست كه ديگر * با وى نتوان گفت كه با ما به از اين باش
چون ياور من گشت و نگهدارى من كرد * يا رب تو بههرحالش پيوسته معين باش