نقش و نگار
به هرچه مىنگرم روى يار مىبينم * تمام نقش جهان از نگار مىبينم
به بوستان محبّت فراز هر گلبن * به حال نغمه هزاران هزار مىبينم
اسير عشق ازل آب و ابر و باران را * چه وقت سيل و چه گاه بخار مىبينم
كمينگهيست عجب اين جهان صيدافكن * عجبتر اينكه شكارى شكار مىبينم
به هر قدم كه بر اين خاك تيره مىگذرم * به زير پاى ، دو صد گلعذار مىبينم
دل از خزان محبّت تهىست مويه كنى * كه من درون خزان نوبهار مىبينم
ز چشمبندى عالم چه گويمت « حيران » * كه خار در گل و گل را به خار مىبينم
چه گويم
رفتى ز برم بىخبر اى يار ، چه گويم * گل رفت و بهجا ماند مرا خار چه گويم
وز هجر تو اى دلبر افسونگر عيّار * جز آنكه بگريم همهشب زار چه گويم
مانند شهاب از برِ من تند گذشتى * نگذاشته بر جاى خود آثار چه گويم
آوخ كه مرا جان ز فراقت به لب آمد * از سوز دل و حسرت ديدار چه گويم
تا بود پرستار دل زار تو بودى * حالى كه مرا نيست پرستار چه گويم
تنها تو طبيبى به دل عارف و عامى * با غير تو درد دل بيمار چه گويم
او طالع فرخنده ما بود و ز ما رفت * « حيران » به تو از طالع فرّار چه گويم
عرضه و تقاضا
ما دل به دام طرّهء دلدار دادهايم * كالاى خويشتن به خريدار دادهايم
از غير دوست جمله بريديم در جهان * دل را به مهر حضرت دادار دادهايم
در راه عشق ما دل و دين را ز دست و جان * داديم بارها نه به يكبار دادهايم
افسانهها ز عشق به طومار زندگى * بر رسم يادگار به اعصار دادهايم
اين گفتگوى ماست كه آيد به هر زبان * تا بر زبان اجازهء گفتار دادهايم
بنگر فسون عشق كه چشمان خويش را * بر روى خود سماجت ديدار دادهايم
« حيران » خموش باش كه ما پيش از اين بسى * منصوروار جان پى اسرار دادهايم