فاش گويم كه اگر فيض تو يارى نكند * عهد سالم كس از اين مهد فريبا نرسد
ما به رؤياى وصال تو قناعت جستيم * اى دريغا كه بدين مرحله رؤيا نرسد
يوسف حسن تو از چيست كه در مصر وصال * گوش بربسته به فرياد زليخا نرسد
دامن صبر ز كف رفت خدا را مددى * كه به دامان تو جز دست شكيبا نرسد
تو هم امروز به « حيران » دلافسرده نگر * ترسمش فرصت ديدار به فردا نرسد
پيام تو
باد صبا پيام تو را آورد به من * بلبل به نغمه نام تو را آورد به من
در صحن باغ لاله خونينجگر ز شوق * گلگون شراب جام تو را آورد به من
اجزاء هستى از همه سو با زبان حال * وصف تو و سلام تو را آورد به من
آن غمزههاى شوخ تو در صبح و در مسا * مهر صباح و شام تو را آورد به من
سوسن به صد زبان شده با من لطيفهگوى * تا لطفى از كلام تو را آورد به من
اين گنبد سپهر به خجلت نمونهاى * از ارتفاع بام تو را آورد به من
« حيران » به روز و شب همه زان ريخت اشك شوق * تا دانه بهر دام تو را آورد به من
من كيم
من كيم اندر ضمير روزگار افسانهاى * آشنا با عشق يار ، از خويشتن بيگانهاى
مرغكى بىآشيان در دام غم افتادهاى * ديده تيغ خونچكان بر جاى آب و دانهاى
روزگارم شد پريشان تا كه از روى هوس * زلف جانان را زدم در خواب نوشين شانهاى
شمعسان جانم ز تاب آتش هجران گداخت * اى دريغا بر طوافم پر نزد پروانهاى
از بن دندان ز بس كوكو سرودم ساختم * بهر مرغ وصل از دندان خود دندانهاى
با جنون عشق دل را كار افتادهست و من * مىندانم چون كنم با صحبت ديوانهاى
خانهء دل گشت ويران از غمت اى جان و دل * با كه گويم راز دل را چون تو صاحبخانهاى
دوش با من گفت « حيران » با تو گويم در نهان * كز تو جويد بر وصالت همّت مردانهاى