چاپ رسانيد .
سالارى شاعرى توانا و خوشقريحه و عارفى وارسته است ، خود را از تعلقهاى زندگى مادى به دور ساخته و خلوت خود را به هيچچيز سودا نمىكند ، با گنج قناعت ساخته و در كنجى به خلوت نشسته است و در وادى عرفان ره مىسپرد .
گنج رحمت
ز چشم مست جانان ناوك مستانه مىخواهم * خمارم آنچنان كز او دو صد خمخانه مىخواهم
همه افسانهء هجران شنيدن كى روا باشد * ز وصل از لعل نوشينش يكى افسانه مىخواهم
اگر من مرغ آزادم خدا را كو پروبالم * و گر در دام بايد بودن آب و دانه مىخواهم
ز عمرم چند روزى بيش باقى نبود اى جانان * به روز چند ديگر صحبت جانانه مىخواهم
چو با ديوانگانت هست پنهانى سر و سودا * تو خود دانى به پنهانى دل ديوانه مىخواهم
مرا پروا نباشد زين كه همچون شمع مىسوزم * خوش است اين سوختن ليكن تو را پروانه مىخواهم
خرابم كن بتا با جلوهء مستانهاى امشب * تو گنج رحمتى زان خويش را ويرانه مىخواهم
مرا « حيران » اگر در كوى جانان رخصتى باشد * خداوندا كز او نى خانه نى كاشانه مىخواهم
مهر دلارا
تا كه از دوست پيامى به دل ما نرسد * دل ما را خبر از عالم بالا نرسد
مهرورزى نتواند دل غمپرور ما * پرتوى تا كه از آن مهر دلارا نرسد
عشق روى تو و آنگاه صبورى هيهات * آنچه امكان نپذيرد به تقاضا نرسد