تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1208

مساهمون:

ص١٢٠٨

عفو

ما را به كوى باده‌فروشان مقام نيست * زيراكه درد عشق علاجش به جام نيست خون مىچكد ز ديده و دل از فراق تو * ساقى بيا كه بىتو مرا روز و شام نيست دل بىقرار گشته طلب مىكند تو را * اين خيره‌چشم توسن دل را لگام نيست آخر ترحّمى كن و ما را ز خود مران * ور نه ميان روح و تنم انسجام نيست ما شير شرزه‌ايم و غزال تو گشته‌ايم * جانا غزال رام كه جايش كُنام نيست اى دخت رز به خون تو راضى نمىشويم * خود واقفيم كه خون تو ما را حرام نيست ديدار اوست آنچه به ما نشئه مىدهد * بىروى دوست نشئهء ما مستدام نيست ساقى بيا و درگذر از ما كه گفته‌اند * « در عفو لذّتى است كه در انتقام نيست »

تويى تو

آن چشمه كه جوشد ز دل سنگ تويى تو * وان نغمه كه آيد ز دل چنگ تويى تو آن نوگل زيبا كه فريبا و شكيبا * همدل شده با شور شباهنگ تويى تو آن بلبل مستى كه غزلخوان به گلستان * سر داده چنين نغمه و آهنگ تويى تو آن باده كه سرمست كند پير و جوان را * هر شب به يكى ساغر گلرنگ تويى تو آن شوخ پريچهره كه صد قافله دل را * رهزن شده با غمزه و نيرنگ تويى تو آن‌كس كه تواند غم دل را بزدايد * تا ز آينه‌اش پاك شود رنگ تويى تو آن‌كس كه مرا مىكشد آخر ز فراقش * دانم كه تويى اى مه دل‌سنگ تويى تو