عفو
ما را به كوى بادهفروشان مقام نيست * زيراكه درد عشق علاجش به جام نيست
خون مىچكد ز ديده و دل از فراق تو * ساقى بيا كه بىتو مرا روز و شام نيست
دل بىقرار گشته طلب مىكند تو را * اين خيرهچشم توسن دل را لگام نيست
آخر ترحّمى كن و ما را ز خود مران * ور نه ميان روح و تنم انسجام نيست
ما شير شرزهايم و غزال تو گشتهايم * جانا غزال رام كه جايش كُنام نيست
اى دخت رز به خون تو راضى نمىشويم * خود واقفيم كه خون تو ما را حرام نيست
ديدار اوست آنچه به ما نشئه مىدهد * بىروى دوست نشئهء ما مستدام نيست
ساقى بيا و درگذر از ما كه گفتهاند * « در عفو لذّتى است كه در انتقام نيست »
تويى تو
آن چشمه كه جوشد ز دل سنگ تويى تو * وان نغمه كه آيد ز دل چنگ تويى تو
آن نوگل زيبا كه فريبا و شكيبا * همدل شده با شور شباهنگ تويى تو
آن بلبل مستى كه غزلخوان به گلستان * سر داده چنين نغمه و آهنگ تويى تو
آن باده كه سرمست كند پير و جوان را * هر شب به يكى ساغر گلرنگ تويى تو
آن شوخ پريچهره كه صد قافله دل را * رهزن شده با غمزه و نيرنگ تويى تو
آنكس كه تواند غم دل را بزدايد * تا ز آينهاش پاك شود رنگ تويى تو
آنكس كه مرا مىكشد آخر ز فراقش * دانم كه تويى اى مه دلسنگ تويى تو