كار دل صورت نگيرد جز به يار كارساز * كى شود يا رب كه يابم كارساز خويش را
ترك ما دلهاى صاحبدل به يغما برد و رفت * خوش به چالاكى كند اين تركتاز خويش را
بسكه ديدم زاهدان را بىحقيقت بعد از اين * قدر دانم در محبّت من مجاز خويش را
پند من بشنو چه خواهى سرفرازى در دو كون * « حيدرى » كم كن ز دنيا حرص و آز خويش را
غصّهء هجران
غم دورى خورم و غصّهء هجران تا كى * جور گردون كشم و محنت دوران تا كى
غير سرگشتگىام نيست نصيبى از عشق * در ره عشق سراسيمه و حيران تا كى
خانهء صبر دل از دست فراق است خراب * دل بىصبر در اين خانه ويران تا كى
حال عشّاق پريشان ز غم دورى توست * حال اين جمع چو زلف تو پريشان تا كى
درد عشقت همه دانند ندارد درمان * پس اميد من پردرد به درمان تا كى
عاشق روى تو از كعبه و بتخانه گريخت * چند از كفر ، سخن ، قصّه ز ايمان تا كى
ما اسيريم و جهان محبس و نعمت زنجير * يا رب اين سلسله در پاى اسيران تا كى
« حيدرى » آن بت سنگيندل بىمهر و وفا * تا كى از جور و جفا نيست پشيمان تا كى
نجم دل
دوش تا كردى پريشان زلف مشكين را به دوش * روزگار ما سيهتر شد ز زلف دوش ، دوش
تا نماند نجم دل در زير ابر درد و غم * اى مه من آفتاب روى با معجر بپوش
بلبل از هجر گلستان ، من ز هجر دلستان * روز و شب خفتيم با فرياد و افغان و خروش