تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1200

مساهمون:

ص١٢٠٠
دل كه سر از تو بپيچد به چه كار آيدم آن دل ؟ * دل به پاى تو نهم تا ببرى تا بفريبى خستهء كوى توام يا بزنى يا بنوازى * بستهء موى توام يا بكشى يا بفريبى شهرآشوب منا گرچه كنون شهرهء شهرى * شهرهء شهرى از آن كاين دل شيدا بفريبى ناز در پيش من آوردى و ناز تو خريدم * ناز كن جوى سبك‌مايه كه دريا بفريبى پرسى از من كه شدم پير و هنوزت بفريبم * ها هنوزم بگدازى و دلم ها بفريبى

ما و اعتصاب

بخواندم كه ملكى به غم نانشيند * كه خرّم در او مرد دانا نشيند به رسوايى كشورى بس نماند * كه در وى خردمند ، رسوا نشيند چو فرخنده روز ديارى سرآيد * نخستين خردمندش از پا نشيند به زندان رود بسته بوذرجمهرى * پس آنگاه ايوان كسرى نشيند از آن پيش كايد به شب روز ملكى * به چهرِ خِرد گردِ يلدا نشيند چو خاشاك از تندبادى بجنبد * نخستين به چشمان بينا نشيند شگفتا از اين محشر ديو مردم * كه مردم‌كش و ديوآسا نشيند به كشتارگاه تن ناتوانان * ز سختى چو غولى هيولا نشيند نه بهراسد از نالهء دردمندى * نه از خندهء آتشين وانشيند بنوشد به هر بام خون از گلويى * به هر شام با رطل و مينا نشيند شكيبا چرا خفت بايد به شهرى * كه در وى خرد ناشكيبا نشيند همه‌روزه دلخسته دانا گروهى * به دردى در اين تنگنا وانشيند نپرسند يك‌تن ز بالانشينان * كه خلقى چرا بايد اينجا نشيند ؟ ! گروهى كه چشم است روى خرد را * چه بايد در اين در چو اعما نشيند ! بلى ، درد بيمار مردم نپرسد * چو دجّال جاى مسيحا نشيند ! بلى ، ارج طاوس ناديده ماند * چو خرپشّه‌اى جاى عنقا نشيند !