دل كه سر از تو بپيچد به چه كار آيدم آن دل ؟ * دل به پاى تو نهم تا ببرى تا بفريبى
خستهء كوى توام يا بزنى يا بنوازى * بستهء موى توام يا بكشى يا بفريبى
شهرآشوب منا گرچه كنون شهرهء شهرى * شهرهء شهرى از آن كاين دل شيدا بفريبى
ناز در پيش من آوردى و ناز تو خريدم * ناز كن جوى سبكمايه كه دريا بفريبى
پرسى از من كه شدم پير و هنوزت بفريبم * ها هنوزم بگدازى و دلم ها بفريبى
ما و اعتصاب
بخواندم كه ملكى به غم نانشيند * كه خرّم در او مرد دانا نشيند
به رسوايى كشورى بس نماند * كه در وى خردمند ، رسوا نشيند
چو فرخنده روز ديارى سرآيد * نخستين خردمندش از پا نشيند
به زندان رود بسته بوذرجمهرى * پس آنگاه ايوان كسرى نشيند
از آن پيش كايد به شب روز ملكى * به چهرِ خِرد گردِ يلدا نشيند
چو خاشاك از تندبادى بجنبد * نخستين به چشمان بينا نشيند
شگفتا از اين محشر ديو مردم * كه مردمكش و ديوآسا نشيند
به كشتارگاه تن ناتوانان * ز سختى چو غولى هيولا نشيند
نه بهراسد از نالهء دردمندى * نه از خندهء آتشين وانشيند
بنوشد به هر بام خون از گلويى * به هر شام با رطل و مينا نشيند
شكيبا چرا خفت بايد به شهرى * كه در وى خرد ناشكيبا نشيند
همهروزه دلخسته دانا گروهى * به دردى در اين تنگنا وانشيند
نپرسند يكتن ز بالانشينان * كه خلقى چرا بايد اينجا نشيند ؟ !
گروهى كه چشم است روى خرد را * چه بايد در اين در چو اعما نشيند !
بلى ، درد بيمار مردم نپرسد * چو دجّال جاى مسيحا نشيند !
بلى ، ارج طاوس ناديده ماند * چو خرپشّهاى جاى عنقا نشيند !