بلى ، خون شود مشك در ناف آهو * چو خس برتر از مشك سارا نشيند !
نه خجلت برند از رخ مرد دانا * كه خجلت بر آن روى حاشا نشيند !
نترسند از تيرهشبهاى كشور * كه بر صيد خود بوم شبها نشيند !
همه خوش كه بر مسند امروز ماند * همه خوش كه بر صدر فردا نشيند
ندانند بر صدر ماندن نپايد * ز هركس كه بر صدر زيبا نشيند
زنند آتش فتنه عمدا به خلقى * كه بر آتش فتنه عمدا نشيند
نشيند بدلشان دم مرد دانا * اگر خار بر سنگ خارا نشيند
ز سرمستى جاه شادند و خرّم * كه خرّم همان مست و شيدا نشيند
نترسند از خشم درياى ژرفى * كز آن جنبش ژرف دريا نشيند
نخوانند انجام كار وزيرى * كه شش ماه بر دار بالا نشيند
به تخت وزارت نشستن چه حاصل * خوش آنكس كه بر تخت دلها نشيند
* * رفيق منا ! چون به پا ايستادى * مشين تا كه اين فتنه از پا نشيند
چه مىترسى از بند و زنجير زندان * به بند و به زنجير ، دانا نشيند
درخت برومند آزادگيها * به هر گوشه بايد كه از ما نشيند
به ما بايد اين ملكآباد گردد * كه دهقان به امّيد خرما نشيند
چو بايد كه دانا برد بار نادان * به زندان همان به كه تنها نشيند
بدين خونبها مزد كوته كه تاند ؟ * كه يك شب به عيش مهنا نشيند !
خوش آنكو چو من جاى بىارج خود را * سپارد به هر ناكسى تا نشيند
نه اين گفته از بيم افلاس گويم * كه افلاس دور از من و ما نشيند
كسى را به خلقى نيازى نيفتد * كه در چنگ ، كلك گهرزا نشيند
و ليك از شكست تو اين بيم دارم * كه اسكندرى جاى دارا نشيند
دگرباره يغماگر تندخويى * به غارت بر اين خوان يغما نشيند
بدانسان كه ديدى نفسهاى مردم * به سينه درون ناگوارا نشيند
اگر ما نشينيم حق ناگرفته * كجا حق در اين ملك بر جا نشيند ؟
گريزيم چون ما ز غوغاى دزدان * كجا بيوهزن پيش غوغا نشيند ؟
چو ماند ز لشكر به دشت نبردى * گر از بيم رستم ز هيجا نشيند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1201
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٢٠١