در دل تاريك شب چون روح از لب مىدميدى * ماه مىگفتى كه از لبخند كوكب مىدميدى
گفتهاى بر كام دل درهاى گيتى باز بودم * از چه مىترسى ؟ بگو با شاعرى دمساز بودم
باز آوردى به ياد آن قصّهسازيها كه كردى * با همه افسونگرى آن دلنوازيها كه كردى
در ميان دلنوازى تركتازيها كه كردى * خود تو مىدانى كه با اين دل چه بازيها كه كردى
پشت سر گويى نهان دارم شب و رؤيا و شورى * پشت سر آرى ولى در پيش دارى خاك گورى
در بر آيينه رو تا روى در آيينه بينى * از خزان باغ رنگ و بوى در آيينه بينى
مرگ را در خرمن گيسوى در آيينه بينى * آنچه از من نشنوى از موى در آيينه بينى
زان سپس گويى خوش است اين مى اگر ساقى بماند * مى اگر ماند كسى كاو مىدهد باقى نماند
گرچه از بزم جهان سير از تماشايى نباشد * مرگ در پيش است و خود از مرگ حاشايى نباشد
چون تو گر زينپس به گيتى شوخ شهلايى نباشد * يا چو من روى زمين سرمست شيدايى نباشد
عنقريب آيد شبى كز ما نشان باقى نماند * شيشه درهم افتد و مىريزد و ساقى نماند
قطرهء اشك
دوشينه بر دو قطرهء اشكم جگر بسوخت * كاهسته از دو گوشهء چشم من اوفتاد
زيرا در آن دو قطره دو درياى خون دل * جوشيد و آتشى شد و بر دامن اوفتاد
اوّل به آن دو قطره دم زندگى دميد * يعنى كه عكس آن دو رخ روشن اوفتاد