تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1199

مساهمون:

ص١١٩٩
زان پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر * در اشك نقش لاله و نسترون اوفتاد نرگس گشود چشم ميان بنفشه‌ها * بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد افرا و نارون همه جا سر به هم گذاشت * انبوه سايه بر گل و بر گلشن اوفتاد برگ چنار ، باد سحر را بهانه كرد * گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد جوى از كنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت * وز طول راه بر رخ او اشكن اوفتاد نرمك نسيم صبح بلرزاند موى بيد * لرزيد درّ و در دهن لادن اوفتاد با لطف و ناز پردهء زرّين آفتاب * از روى برگ گل به سر سوسن اوفتاد ناگه در اين ميانه درخشيد چشم او * چون آتشى كه ناگه در خرمن اوفتاد وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود * جز او كه خود به پايم با شيون اوفتاد پيچيد گيسوانش بر كتف و گردنش * مانند بندها كه در آن پازن اوفتاد فرياد كرد و ناله برآورد و گريه كرد * چون دشمنى كه بسته بر دشمن اوفتاد گفت اى نهاده عمر و جوانى به پاى من * رحمى ، كه شاخهء گل در گلخن اوفتاد آن نوبهار را كه تو ديدى خزان رسيد * وان چشم پرفروغ ز تابيدن اوفتاد از هر طرف كه مىنگرم سوز آتش است * كز آه تو شراره بر اين مسكن اوفتاد و زانچه بود دست مكافات ماند و من * يعنى پرى به دامن اهريمن اوفتاد بينى از اين خزان كه دمد جاى آن بهار * شور و شراره‌ها به دل آهن اوفتاد امروز من ببين و گناهان من ببخش * فردا كه ره به بارگه ذو المن اوفتاد اين گفت و سيل اشك ز دامان او گذشت * بر جان من شرارهء بنيان‌كن اوفتاد ديدم كنون كه مرگ جوانيش دررسيد * با لابه در برم بت سيمين‌تن اوفتاد ياد آمدم به زال كه چون تهمتن بمرد * پوزش‌كنان به خاك بر بهمن اوفتاد مىخواستم كه لب بگشايم به شكوه‌ها * چشمم سياه گشت و لب از گفتن اوفتاد تا آمدم به خويش ، دگر قطره‌ها نبود * آن قطره‌ها كه دوش ز چشم من اوفتاد

هنوز

آنكه اين چشم سيه داد تو را تا بفريبى * بىگمان نيك خبر داشت كه دلها بفريبى وان كه افشاند بر آن شاخه سر زلف دوتا را * تاب برد از دل من تاش بدان تا بفريبى