زان پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر * در اشك نقش لاله و نسترون اوفتاد
نرگس گشود چشم ميان بنفشهها * بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد
افرا و نارون همه جا سر به هم گذاشت * انبوه سايه بر گل و بر گلشن اوفتاد
برگ چنار ، باد سحر را بهانه كرد * گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد
جوى از كنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت * وز طول راه بر رخ او اشكن اوفتاد
نرمك نسيم صبح بلرزاند موى بيد * لرزيد درّ و در دهن لادن اوفتاد
با لطف و ناز پردهء زرّين آفتاب * از روى برگ گل به سر سوسن اوفتاد
ناگه در اين ميانه درخشيد چشم او * چون آتشى كه ناگه در خرمن اوفتاد
وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود * جز او كه خود به پايم با شيون اوفتاد
پيچيد گيسوانش بر كتف و گردنش * مانند بندها كه در آن پازن اوفتاد
فرياد كرد و ناله برآورد و گريه كرد * چون دشمنى كه بسته بر دشمن اوفتاد
گفت اى نهاده عمر و جوانى به پاى من * رحمى ، كه شاخهء گل در گلخن اوفتاد
آن نوبهار را كه تو ديدى خزان رسيد * وان چشم پرفروغ ز تابيدن اوفتاد
از هر طرف كه مىنگرم سوز آتش است * كز آه تو شراره بر اين مسكن اوفتاد
و زانچه بود دست مكافات ماند و من * يعنى پرى به دامن اهريمن اوفتاد
بينى از اين خزان كه دمد جاى آن بهار * شور و شرارهها به دل آهن اوفتاد
امروز من ببين و گناهان من ببخش * فردا كه ره به بارگه ذو المن اوفتاد
اين گفت و سيل اشك ز دامان او گذشت * بر جان من شرارهء بنيانكن اوفتاد
ديدم كنون كه مرگ جوانيش دررسيد * با لابه در برم بت سيمينتن اوفتاد
ياد آمدم به زال كه چون تهمتن بمرد * پوزشكنان به خاك بر بهمن اوفتاد
مىخواستم كه لب بگشايم به شكوهها * چشمم سياه گشت و لب از گفتن اوفتاد
تا آمدم به خويش ، دگر قطرهها نبود * آن قطرهها كه دوش ز چشم من اوفتاد
هنوز
آنكه اين چشم سيه داد تو را تا بفريبى * بىگمان نيك خبر داشت كه دلها بفريبى
وان كه افشاند بر آن شاخه سر زلف دوتا را * تاب برد از دل من تاش بدان تا بفريبى