تا به ياد آرم كه آن آهوى صحرايى تو بودى * آن بت افسونگر سرمست هرجايى تو بودى
نيك مىدانى مرا از زندگانى سير كردى * خسته كردى سوختى درهم شكستى پير كردى
زلف افشاندى و بر پاى دلم زنجير كردى * ناز كردى زان سپس زيرا شكار شير كردى
گرچه كُشتى ، آيد آن روزى كه در خاكم بگريى * همچو مجنون از وفا بر تربت پاكم بگريى
هيچكس چون من نمىداند چه زيبا مىگذشتى * جان به لب مىآمدى بيننده را تا مىگذشتى
بر زمين مىرفتى و بر روى دلها مىگذشتى * در ميان آفرينها مىشدى ، ها مىگذشتى
مىچميدى ، مىرميدى مست و شيدا مىرسيدى * همچو آهويى كه در شهرى ز صحرا مىرسيدى
دين من دنياى من اى آنكه همراز امامى * ماه من تابان من يعنى كه در آغوش شامى
نه من از اين زندگى در شادىام نه تو به كامى * آسمان داند كه تو بر هركسى جز من حرامى
همسرى جز با مَنَت كار حرامى بود و كردى * دل ز من بركندنت سوداى خامى بود و كردى
راز خود از من مكن پنهان تو كى همراز شويى ؟ * كى به فكر جفت و پيوندى كجا در ياد اويى ؟
من چو از روى چو گلزار تو خرسندم به بويى * هركجا باشى همينجايى ، به من در گفتگويى
دورى و نزديكتر از رشتهء ناى منى تو * حاصل عمر منى يعنى كه معناى منى تو
در ميان سبزهها چون در دل شب مىدميدى * از ميان سبزه گفتى ماه نخشب مىدميدى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1197
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١١٩٧