به صبح شادمانى نقش شادى ماند و من رفتم * به شام هجر غمهاى فراوان ماند و من ماندم
حريفان جمله سرمست از مى شادى شدند ، امّا * شرنگ درد در پيمانهء جان ماند و من ماندم
به جاى مردمى نامردميها ديدم از مردم * به لب صد شكوه زين نامهربانان ماند و من ماندم
شكستم در گلو بس ناله از بىغمگساريها * دلم در آرزوى غمگساران ماند و من ماندم
نشد زين بيكران دريا كنارى عاقبت پيدا * در امواج خروشان خوف طوفان ماند و من ماندم
به نقش راهبر بس راهزن ديدم ، ز گمراهى * هزاران نقش پا در اين بيابان ماند و من ماندم
همه بستند بار و بىخبر رفتند از ايران * دلم گنجينهدار مهر ايران ماند و من ماندم
به دامان بسكه از هجرش « حقيقت » گوهر افشاندم * ز خون ديده گوهرها به دامان ماند و من ماندم
صبح اميد
من لالهء خونيندل دشت جنونم * من گوهرى پرورده در درياى خونم
هم جلوهء صبح دلانگيز اميدم * هم نغمهء ساز دلاويز جنونم
چون بحر گه خاموش و گاهى پرخروشم * چون موج دريا بىقرارم ، بىسكونم
من كودك پرورده در دامان دردم * زندانى زندان نيرنگ و فسونم
من نقشبند سينهاى دردآشنايم * سرگشتهاى در پنجهء گردون دونم
آهم ، شرار نالهام ، آواى دردم * فرياد بىتأثير اعصار و قرونم
نقش « حقيقت » خورده بر موج سرابم * بر ساحل شادى چه گردى رهنمونم