لب به سخن كى توان گشود به مدحش * ز آنكه خدايش به مدح كرده مُنمّق
مهر درخشان آسمان امامت * آنكه وجود از وجود او شده مُشتق
نيست كسى را چنين شكوه و جلالى * در همه دور جهان ز سابق و اسبق
واهمه با مهر او نباشدم از كس * تا كه مرا جان به مهر او شده مُلصَق
همّت او گر مدد كند شودم جان * صافى و پاكيزه همچو لعل مُروّق
يافت « حقيقت » به يُمن مدحت مولا * قدرت گفتار صد جَرير و فَرَزدَق « 1 »
كمند آرزوها
مىگريزم از كمند آرزوها مىگريزم * موجم و از سينهء اين پهن دريا مىگريزم
همنواى كاروانسالار غم با نااميدى * چون دراى كاروان صحرا به صحرا مىگريزم
دست از جان شسته در دامان حسرتها نشسته * مرغ طوفانم كه از دريا به دريا مىگريزم
يكنفس آسودگى هرگز نمىبينم ز دوران * نقش پاى درد مىبينم به هرجا مىگريزم
پاى در گل داغ بر دل آه بر لب شور در سر * سوى قاف بىنشانى همچو عنقا مىگريزم
ياد يارانم به دل بخشد اميد زندگانى * يا نهان مىگردم از دونهمّتان يا مىگريزم
شاهباز اوجم و پستى نگيرد همّت من * زين سراى پست سوى آسمانها مىگريزم
تا كه گردم نقش خاك نيستى با گرمخويى * چون شرابى از دل بشكسته مينا مىگريزم
آرزوگمكردهاى محنت نصيبم در « حقيقت » * بىمحابا در پناه آرزوها مىگريزم
ثمر عشق
بامدادان كه شب از روى زمين * چادر تيرهء خود برمىچيد
مهر چون تازهعروسى پرناز * بر گذرگاه سحر مىخنديد
آسمان در رخ گلرنگ شفق * جلوهگاه ابديّت مىديد
بر سراپردهء شب دست نسيم * عطر جانپرور گل مىپاشيد
جلوهء پردگيان ملكوت * چون مه از روزن شب مىتابيد
بر سر برگ گل از شوق نسيم * شبنم صبحگهى مىلرزيد
هامش
( 1 ) - اين قصيده موشح به سى و دو حرف فارسى از « الف » تا « ى » مىباشد .