تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1169

مساهمون:

ص١١٦٩
نگران ديدهء من بىآرام * همه جا در پى تو مىگرديد ياد روى تو پريشانم كرد * اشكم از ديده به رخساره دويد اشك تا عقدهء دل باز كند * گرم بر چهرهء من مىغلطيد من در انديشهء سودايى تو * كه نگردد رخ خورشيد پديد يك‌دم از خويش چو گشتم غافل * ديده بر گونه سرشكم خورشيد ثمر عشق منى روى متاب * از شب تيره‌ام اى صبح سپيد از « حقيقت » مبر امّيد كه من * جز تو از خلق بريدم امّيد

دولت هستى

صدف ديده جدا از تو گهرزاست ، بيا * دامنم در غم هجران تو درياست ، بيا رفتى و دل به فسون نگه از ما بردى * بستهء دام وفاى تو دل ماست ، بيا همه‌شب تا كه در انديشهء من جلوه كنى * كار دل تا به سحر ذكر خداياست ، بيا از سر هر مژه آويخته‌ام گوهر اشك * ديده پرجلوه از اين نقش فريباست ، بيا شمع‌سان آتش سوداى تو دارم در سر * سينه از آتش دل سينهء سيناست ، بيا تا كه روى تو در آيينهء جان جلوه كند * ديده حيران تو اى آينه‌سيماست ، بيا به تمنّاى تو اى مريم عيسىدم من * خاطرم بستهء آن زلف چليپاست ، بيا در دو چشمان چو درياى تو امواج نگاه * جلوهء روشنى از آن رخ زيباست ، بيا دولت هستى ما پابه‌ركاب است ، مرو * تا كه برگ طرب و عيش مهيّاست ، بيا به هواى تو گسستم ز دوعالم پيوند * تا « حقيقت » به دو لعلت سخن‌آراست ، بيا

من ماندم !

به صحراى جنون خار مغيلان ماند و من ماندم * غم عالم درون سينه پنهان ماند و من ماندم نصيب من نشد از وصل مهرويان بجز حرمان * نديدم صبح وصل شام هجران ماند و من ماندم تو رفتى و دلم در خون نشست از درد تنهايى * به دنبال تو حيران چشم گريان ماند و من ماندم