نگشايد ز كار تو گرهى * غنچهات را صبا نخواهد شد !
در جهان دلشده غريبان را * به وطن رهنما نخواهد شد ! »
هر فقيرى غنى نخواهد كرد * هر گدا پادشا نخواهد شد
گفتم « اى دل به دام گيسويت * در طلسمى كه وا نخواهد شد
بازگو راز اين طلسم به من * آنچه گفتى چرا نخواهد شد ؟ »
- 4 -
گفت « روزى كه عشق سحرانگيز * فتنه كردت به چشم جادويى
وان دل هرزهگرد هرجاييت * بست اندر كمند گيسويى
وزد از كوى يار بر تو نسيم * نشنوى ليك از وفا بويى
ننگرد سوى تو ز روى صفا * بىوفا دلبر جفاجويى
جورها بينى و نبينى هيچ * روى مهرى ز يار مَهرويى
در چنين شام هجر و صبح فراق * كه نيايد نويدى از سويى
ناگهان از فسون طرفه طلسم * بگشايد دلت ز دلجويى ! »
كار
در اين كهنهگيتى يكى پند نو * ز گاوآهن مرد دهقان شنو
به يك گوشه گاوآهنى كهنه بود * كه فرسوده زين دير ديرينه بود
بيفكندهاش موريانه ز پاى * فرومانده در كنج دهقان سراى
بسانِ دل جاهلان پر ز زنگ * ز زنگش دگرگونه گرديده رنگ
يكى روز گاوآهنى صيقلى * فروزان چو دانا به روشندلى
شنيدم كه چون مىشد از طرف دشت * قضا را بر آن گاوآهن گذشت
بگفتش كه چون بهره شد ز آسمان * تو را سيم ناب و مرا زعفران
تو را از چه اين تابش و روشنى ؟ * كه آخر نه از سيمى ، از آهنى
بگفتا از آن شد تنم تابناك * كه از كار كردن مرا نيست باك
به گوهر اگر تيرهگون آهنم * ز كار است روشن ، دل روشنم
ز خاك سيه زرّ سرخ آورم * چو سيم سپيد است از آن پيكرم
تو تنپرورى پيشه كردى به كوى * چو تنپروران زان شدت زردروى