تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1173

مساهمون:

ص١١٧٣
نگشايد ز كار تو گرهى * غنچه‌ات را صبا نخواهد شد ! در جهان دل‌شده غريبان را * به وطن رهنما نخواهد شد ! » هر فقيرى غنى نخواهد كرد * هر گدا پادشا نخواهد شد گفتم « اى دل به دام گيسويت * در طلسمى كه وا نخواهد شد بازگو راز اين طلسم به من * آنچه گفتى چرا نخواهد شد ؟ »
- 4 -
گفت « روزى كه عشق سحرانگيز * فتنه كردت به چشم جادويى وان دل هرزه‌گرد هرجاييت * بست اندر كمند گيسويى وزد از كوى يار بر تو نسيم * نشنوى ليك از وفا بويى ننگرد سوى تو ز روى صفا * بىوفا دلبر جفاجويى جورها بينى و نبينى هيچ * روى مهرى ز يار مَهرويى در چنين شام هجر و صبح فراق * كه نيايد نويدى از سويى ناگهان از فسون طرفه طلسم * بگشايد دلت ز دلجويى ! »

كار

در اين كهنه‌گيتى يكى پند نو * ز گاوآهن مرد دهقان شنو به يك گوشه گاوآهنى كهنه بود * كه فرسوده زين دير ديرينه بود بيفكنده‌اش موريانه ز پاى * فرومانده در كنج دهقان سراى بسانِ دل جاهلان پر ز زنگ * ز زنگش دگرگونه گرديده رنگ يكى روز گاوآهنى صيقلى * فروزان چو دانا به روشن‌دلى شنيدم كه چون مىشد از طرف دشت * قضا را بر آن گاوآهن گذشت بگفتش كه چون بهره شد ز آسمان * تو را سيم ناب و مرا زعفران تو را از چه اين تابش و روشنى ؟ * كه آخر نه از سيمى ، از آهنى بگفتا از آن شد تنم تابناك * كه از كار كردن مرا نيست باك به گوهر اگر تيره‌گون آهنم * ز كار است روشن ، دل روشنم ز خاك سيه زرّ سرخ آورم * چو سيم سپيد است از آن پيكرم تو تن‌پرورى پيشه كردى به كوى * چو تن‌پروران زان شدت زردروى