هواى غزل
شبى اگر شب آرام آشنايى ماست * شب دگر شب بىحاصل جدايى ماست
من و تو ديگر از اين صبح و شام مىدانيم * كه صبح ظلمت ما شام روشنايى ماست
گذشت آنكه نشان داشت از وفاى بهار * گلى بر سر پاييز بىوفايى ماست
حديث خانهء باد است و آشيانهء ابر * اگر قرار به سرمنزل رهايى ماست
نشان اينهمه « آيا شود » چرا جوييم * كه خود زبان زمان پاسخ چرايى ماست
در اين هوا كه گرفتهست و اين فضا كه كدر * بهانه را كه هواى غزلسرايى ماست
قفس
تو بىمنى و مرا از تو آن گل ياد است * كه كودكانه در افسون بازى باد است
من آن بهار ، كه افتان به پاى پاييزم * تو آن سكوت كه خيزان به دست فرياد است
فراغت تو و هنگامهء شرارت من * سكوت باديه در گردباد بيداد است
بتاب در دل گهوارهء بهار و مرنج * كه تا طلوع خزان ، هر بنفشه آزاد است
به تلخى تو و اندوه من كه شادى ما * حديث شادى شيرين و شور فرهاد است
زمانه خواند و نخواندى تو از نگاه زمان * كه خون در آينهء اين غبارآباد است
تو آن شراره ، كه تدبير را قفسسوز است * من آن پرنده ، كه تقدير را قفس زاد است