تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1163

مساهمون:

ص١١٦٣
بر دامن « اسكندر » بنگر سر « دارا » * بىجان تنِ برتافته ، جان دامن او را بنگر به « تخوار » و به « هجير » ش چه نمودند * « سهراب » و « فرود » آن دو پلنگ اوژن او را تازا نه نگر ، گور نگر ، دوك نگر ، آه * از بهر سه « بهرام » سه بهرامن او را هم پيش « سپندار » ، يكى « رستم » وى را * هم نزد « فرامرز » يكى « بهمن » او را اندوه « كتايون » اگر ارمان « سپندار » * بين ناگزرى شيوهء اين ، شيون او را * * گر خوان « سپندار » اگر خوان « تهمتن » * دستك زن و پاكوبان ، پاى دَنِ او را آن رفته هم از خويش كه شد رانده هم از پيش * تا خود به چه كار است نگر دشمن او را ! پتكى كه همىكوبد چون مشت به سندان * آبى كه همىكوبد در هاونِ او را با داد نگر چون شه و بىداد نگر چون ؟ * بادافره اين بنگر و پاداشن او را ايرانى اندر خور ، وان فرّه وى را * تورانى اندر وا ، وان آون او را آن فرّ زمين مزدا ، زرتشت به آيين * با مهر اهورايش ، آن هومن او را جاويد چراغى كه بديدند و ببينند * در هر سده از مهر ، فزون روغن او را آن « باربدى » نغمه‌نواز آينگى ساز * دمساز به هر پرده كهن ارغن او را او را من اگر نغمه‌سرايم هم از او بين * مىبشنو از آواى من « اورامن » او را « فردوسى » ايرانى و « شهنامهء » ايران * آن آينهء مهر ، مهين ميهن او را مهرى كه هرآينه نموده‌ست و نمايد * آيين سرايندهء اسپاهن او را

خون

خيال ياد تو گر در من خراب گذشت * نشان سايهء ابر است كز سراب گذشت گذشت آنكه نگاه تو داشت با تن من * خيال باد كه از خانهء حباب گذشت من و تو را چه نصيب از نگاه در باغى * كه در بهار و خزانش نسيم خواب گذشت تو آن ستاره كه در دشت ماهتاب شكفت * من آن پرنده كه از باغ آفتاب گذشت زمانه قصّهء تكرار خواب و بيداريست * كه در پگاه خمار و شب شراب گذشت چرا ز چشم زمان ننگرم به شطّ شفق * كه جاى نور در آن خون اضطراب گذشت بگو به آتش و باد ، آن بسوزد ، اين بوزد * كنون كه بر سر من خاك رفت و آب گذشت