مگر نبود نصيبى مرا ز شاديها * كه عمر من همه اندوه و درد و ماتم بود
به شام عشق گهى خون فشاند و گاهى اشك * بساط ديدهء عشّاق نامنظّم بود
چه غم ز مردم محروم بىبضاعت داشت * براى آنكه بساط خوشى فراهم بود
ز اوج كنگرهء عرش و عالم ملكوت * مرا كسى كه به پايين كشيد آدم بود
لبخند گل
به جهان عشق ، تنها نه منم اسير بندت * كه هزار دل اسير است به گيسوى كمندت
تو گلى تبسّمى كن ز لبان بادهنوشت * تو شهى ترحّمى كن به گداى مستمندت
پى تلخكامى من زچهرو تُرُش نشينى * تو كه جز شكر نريزد ز لبان به ز قندت
به ره وصال رويت نشناختم سر از پا * چه سريست عاشقى را كه شدهست پايبندت
تو و ناز و سرگرانى من و شور مهربانى * تو و عشوهء نهانى من و عشق دلپسندت
سخنى بگوى از لب كه به لب رسيده جانم * چه شود كه كام گيرم ز لبان نوشخندت