شكستهبال
تا خون دل به ساغر و پيمانهء من است * سوزى به آه و نالهء مستانهء من است
خوش دولتيست درد و غم اشتياق دوست * گنجى بود كه در دل ويرانهء من است
در شهر خود غريبم و در كوى خود اسير * تنها انيس من دل ديوانهء من است
مرغ شكستهبال و پرى نيست همچو من * آن زلف و خال دام من و دانهء من است
سوز درون و زردى رخ ، بال سوخته * شمع من و گل من و پروانهء من است
ايزد ز طوف كعبه مرا كرده بىنياز * تا اين دل شكسته حرمخانهء من است
ترسم كه دامن تو بگيرد ، مدار گوش * آن آتشى كه در دل افسانهء من است
اى بىوفا غم تو كه زارم نمىكشد * اين آشناى دل ز چه بيگانهء من است
شادم كه زير بار فلك هم نمىروم * در زير بار عشق تو تا شانهء من است
جان « حسينى » از غم جانان به لب رسيد * شادم از آنكه برخى جانانهء من است
كعبهء عشّاق
مرا هميشه به درگاه دوست راهى هست * اميدم آنكه ببخشد اگر گناهى هست
رخ نياز ، به درگاه بىنياز برم * بدان اميد كه بر بىكسان پناهى هست
مرا ز آتش غم ، آه در بساط نماند * درون سينه شود ، دود اگر كه آهى هست
بهار غمزدگان بىطراوت است و صفا * مرا چه سود بود ، گر گل و گياهى هست
مواظبم كه نگردد به كام من يك روز * اگر به گردش دوران مرا نگاهى هست
جهان ما ، غم و درد است و در بيان خوشى * اگر غلط نكنم سهو و اشتباهى هست
تميز نيك و بد از هم ، وظيفهء بشريست * كه پيش پاى همه خلق راه و چاهى هست
به مهر و عاطفه ، انسان كند سرافرازى * به دور چرخوفلك تا كه مهر و ماهى هست
به كوى دوست « حسينى » نهاد جبهه و گفت * مرا به كعبهء عشّاق قبلهگاهى هست
كنگرهء عرش
شبى كه بىتو نشستم انيس دل غم بود * بلا هم از درم آمد ، مگر غمت كم بود
به دورى تو ز شور و نشاط شد محروم * همان دلى كه به اسرار عشق محرم بود
به راه عشق و وفا ، بيم جان نبود مرا * به جان دوست كه پيمان عشق محكم بود