بذر نور
آنكه در دل هميشه با من بود * شعلهاى در ميان خرمن بود
مثل دست بهار گل مىكاشت * و پر از واژهء شكفتن بود
در دلم بذر نور مىپاشيد * مثل آيينه پاك و روشن بود
سمت آيينهاى مرا مىبرد * كه به دور از تب شكستن بود
آفتابىترين ستارهء عشق * در شعاع مدار ديدن بود
گريه يا خنده يا . . . نمىدانم * مرز بين سكوت و شيون بود
بغض آهم شكفته شد امّا * اين صداى شكستن من بود !
وسعت خيال
اى روح آينه اى آبى زلال * در تاب چشم من تصوير بىزوال
چشمان تو طلوع چشمان من غروب * چون عابرى غريب لبريز از سؤال
آنسوى چشم تو رازى نهفته است * رازى پر از شگفت رازى پر از محال
رحمى نمىكند بر خشكسالىام * اين آسمان گنگ اين ابرهاى لال
در حجم بستهاى زندانىام ، ولى * يك آسمان باز در من كشيده بال
دست مرا بگير تا ناكجا ببر * تا جادههاى دور تا وسعت خيال
خاكستر شراره
بىموجترين كناره را مىمانم * خاكستر يك شراره را مىمانم
در پهنهء آسمان نورانى عشق * خاموشترين ستاره را مىمانم