فراموششده
من عطش ظهر بيابانىام * تشنهء يك فرصت طوفانىام
مىشكنم ، مىبارم مثل ابر * بغض گرهخوردهء بارانىام
من هوسآلود نگاه توام * آينهاى نيست به حيرانىام
با سر زلف تو گره خورده است * رشتهء شبهاى پريشانىام
شاعرى از نسل فراموشىام * نيست دگر شور غزلخوانىام
شب من و شب گيسو
خيال سبز تماشايت به ذهن آينهها جاريست * و چشم آينهها انگار بدون چشم تو زنگاريست
شب من و شب گيسويت ، قصيدهايست كه طولانيست * حكايتى ز پريشانى ، هميشه مبهم و تكراريست
ميان رخوت دستانم ، حضور مبهم پاييز است * و روح سرد خزان انگار هنوز در تن من جاريست
تو اى حضور اهورايى به يك تبسّم بارانى * بيا و بغض مرا بشكن كه فصل فصل عطش باريست
من و تلاطم توخالى ، تو و زلالى و سرشارى * بيا و جام مرا پر كن ، كنون كه لحظهء سرشاريست
چراغ روشن شب پژمرد ، ستارهها همه خوابيدند * به ياد تو دل من امّا هنوز در تب بيداريست
در اين تلاطم دلتنگى ، بيا و از سر يكرنگى * دلى بده به غزلهايم اگرچه از سر ناچاريست
به خاطر من
مرا با كينه دشمن آفريدند * چنان آيينه روشن آفريدند
تو را اى عشق اى رؤياى شيرين * براى خاطر من آفريدند