كودكانه بوده و مجملى هم در پى مرحوم كسروى با شاعرى قهر كردهام ، اينك به شيوهء گذشتگان ديوان پرداخته ندارم و آنچه هست ساختهء اين چند سال اخير عمر من است كه در آستانهء خيالات واهى پا به دروازهء حقيقت گذاشته و از تفرقه ، راه صميميت گرفتهام .
من از مدتها هنر خود را گرچه ناچيز به خدمت خلق نهاده و در همه احوال جانب مردم را بر خدمت خداوندان زور و زر ترجيح داده و هميشه شاد بودهام كه از خيل ستمكشانم ، نه آستانبوس ستمگران .
مهرگان
اى كارگرى كه ساعتى پيش * طفل تو مقابل تو جان داد
و ارباب چو شرح حال بشنيد * نشنيده به طعنه سر تكان داد
اى برزگرى كه دست قانون * رنج تو ربود و دست خان داد
نيمى به سراى خويشتن برد * نيمى به گدا و دشتبان داد
محصول كف تو رايگان داد * برخيز كه تخت و تاج ضحّاك
از همّت كاوه ريخت بر خاك * ضحّاك چو در سراسر ملك
از شعلهء ظلم آتش افكند * آهنگرى در ميانهء خلق
پيش آمد و بيخ ظلم بركند * وان شاه شرير كوردل را
انداخت به چاه پاى در بند * اكنون كه ز دودمان ضحّاك
زاده دو هزار جفت فرزند * هريك به پدر شبيه و مانند
بايد كه قيام كاوه از نو * تجديد شود به ضدّ هر دو
اى تودهء رنج و صنف محروم * مردان دلير كشور ما
وى مانده تمام مدت عمر * پامال محيط خود سر ما
اى برده نصيب خود ز زحمت * چيزىك نبوده درخور ما
اى ديده هزار گونه خوارى * زين عمر ز مرگ بدتر ما
آييد به جملگى بر ما * تا دست ز كار بازداريم
روزى دو به خرّمى سپاريم * يكچند كه روزگار برگشت
آن دوره عهد مير و خان بود