عذر گناه
هر لاله بعد مرگ دمد از مزار ما * دارد حكايتى ز دل داغدار ما
صدسال چون ز مردن ما بگذرد هنوز * در جستجوى كوى تو باشد غبار ما
ديديم شام هجر و نديديم مرگ خويش * حيرتفزاست اينهمه صبر و قرار ما
ما خود به اختيار نداديم دل به دوست * جذبش ربود گوى سبق ز اختيار ما
بىاعتبارتر ز فلك كس نديد او * سخريّه مىكند همه دم اعتبار ما
دوران چشم يار به دلخواه ما نگشت * چون موى خويش كرد سيه روزگار ما
در چارفصل دهر نديديم جز خزان * پژمردهتر ز فصل خزان نوبهار ما
با يك كلاف يوسف ما را نمىخرند * افسوس از كسادى بازار كار ما
خواهد مگر « حزين » ز خدا در صف شمار * عذر گناه ما بصر اشكبار ما
قطع اميد
جوانى رفت و پيرى در رسيدهست * سروصورت پر از موى سفيد است
برو پيرى كه رخسارت سيه باد * ز ديدار توام قطع اميد است
زشت و زيبا
خوب است ز كبر و عجب و نخوت گذرى * زشت است ز انصاف و مروّت گذرى
شيرى گذرى اگر ز خشم اى روباه * مردى مردى اگر ز شهوت گذرى
از دوبيتىهاى سوز و گداز
بيا اى دل مجو آزار كس را * مكن تيرهدل دلافگار كس را
اگر خواهى رسد بارت به منزل * مزن پا و ميفكن بار كس را
نقش بر آب
نه در بيدارى اى مهر جهانتاب * رخ ماه تو را بينم نه در خواب
من و وصل تو و بوس و كنارت * بود همچون وجود نقش بر آب