تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1116

مساهمون:

ص١١١٦
اول و آخر تو آبى و خاكى باشد * اين دو افتاده بود سركشى اظهار مكن نفس را نقش هوسرانى و شهوت زشت است * دشمن خفتهء زو مفسده بيدار مكن اى بشر اشرف مخلوق خدايت گفتند * كارى آن‌سان كه تو را نيست سزاوار مكن آدمىزاده و انسان ملك مرتبتى * خويش را مار مكن عقرب جرّار مكن بندگى كن اگرت قرب خدا منظور است * روى امّيد بجز درگه غفّار مكن حق بود ناظر دل حال درون مىطلبد * تكيه بر سبحه و سجاده و دستار مكن ناگزيرى كه تو را شور هوايى باشد * پس پسنديده بجز عشق وفادار مكن هان و هان عشق خدا را بگزين تا برهى * ميل دل‌بسته به چيز دگر اى يار مكن هيچ راهى به‌سوى حق چو نكوكارى نيست * بر خلاف خرد و عاطفه رفتار مكن از « حزين » پند نيوش و به خردمندى كوش * حال گوينده مبين پشت به گفتار مكن

برق محبّت

به حمد اللّه پريشان كرد عشق اوّل ما را * بزد برهم سروسامان و هم آب و گل ما را خدايا در زمانه تا ز عشق و عاشقى ناميست * مكن محروم از اين آتش سوزان دل ما را ز عقل پست دورانديش كار بيدلان مشكل * ولى عشق آمد و بنمود آسان مشكل ما را كسى كه از دميدن مىكند خورشيد را خاموش * برو اى مدّعى و اهل چراغ محفل ما را ز قيل و قال نامفهوم يك خرمن فراهم شد * ولى برق محبّت سوخت يكسر حاصل ما را به غير از ميوهء صلح و صفا و مهر و آميزش * ثمر نبود نهال سرفراز قابل ما را « حزين » در زير تيغ دوست مىزد دست و پايى خوش * سپندى سوز چشم‌زخم رقصان بسمل ما را