در آيينهء عقل شود ديده ولى حيف * كاين عقل فرومايه بهجا هست و بهجا نيست
كس نيست كه واقف بود از عالم اسرار * كاندر پس اين پرده چها هست و چها نيست
زود است كه در نشئهء اخرى همه بينيم * بنّاى همين كهنهبنا هست و بنا نيست
بر درد دل خلق دوا اوست ، دوا اوست * حكمت چو دهد دست دوا هست و دوا نيست
نام تو شفابخش دل عارف و عاميست * چون مصلحت افتاد ، شفا هست و شفا نيست
« حدّاد » گر آلوده روى سوى خراسان * اينجاست كه در طوس رضا هست و رضا نيست
در مقام آدمى
لوح محفوظ رازدار من است * گرچه بيرون ز اختيار من است
قلم اندر بنان قلم به قلم * لوح در لوح خط نگار من است
ماه و پروين ثوابت و سيّار * روشنىبخش شام تار من است
اطلس آبگينهفام فلك * تاروپودش ز پود و تار من است
سِدرةُالمنتهى و خلد برين * فصل پاييزِ نوبهار من است
پهنهء چرخ و صحنهء گيتى * خشت ايوان زرنگار من است
اين فضا عرصهء پريدن نيست * سدره صدره در انتظار من است
مهر و مه كفهء ترازوييست * كه سرآويز بهر كار من است
ماه نو حلقهء ركاب و همى * مهر گردون ركابدار من است
تا منم بر براق روح سوار * تن رهاورد راهوار من است
خاك من گشت سجدهگاه ملك * خاك من تاج افتخار من است
من ز خاكم و ليك گرداگرد * آسمان گردى از غبار من است
ذرهء آفتاب من خورشيد * پرتو نور او ز نار من است