تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1104

مساهمون:

ص١١٠٤
كشيده سرمه به بادام چشم و از پى دام * به هم دو سلسلهء زلف بسته تاب زده چو ماه جست ره غرب و صبح كرد غروب * ز خواب جست نگارينم آفتاب زده سلام كردم و گفتم كه اين به خلوت ناز * گلاب از عرق گل به مشگ ناب زده ز عطر نافهء مشگين و روى گلنارى * هزار طعنه به بوى گل و گلاب زده سبو شكسته ، قدح ريخته ، خم آمده جوش * مى مغانه شبيخون به خورد و خواب زده من آن شراب بهشتى خورم كه حور العين * ز دست ساقى كوثر على الحساب زده كسى كه تشنهء باران رحمت حق نيست * حباب زندگىاش خيمه روى آب زده غلام مكتب عقلم كه اين اديب اريب * معلّميست كه او سر به هر كتاب زده مريد پير مغانم كه همچو مغبچگان * سحر ز ميكده آيد برون شراب زده در سراى مغان باز شد كه ملهم غيب * صلاى دلخوشى از بهر شيخ و شاب زده براى دفن شهيدى كه بىسر و كفن است * ز غيب طرفه سوارى رسد نقاب زده فلك به چاكرىاش جان‌نثار و غاشيه‌كش * ملك به طاهرىاش بوسه بر ركاب زده دعاى آن به اجابت رسد كه چون « حدّاد » * به عمر خويش دم از آل بو تراب زده

كلاه فقر

طلوع كن دل خورشيد خاورى بشكن * ظهور كن جلوات پيمبرى بشكن به حسن معجزه با شيوه‌هاى نرگس مست * طلسم ساحرى و سحر سامرى بشكن به آفتاب بگو مهرپرورى بگذار * به ماهتاب بگو حسن دلبرى بشكن قلندران جهان از قلم درند اينجا * بيا و ترك كلاه قلندرى بشكن به يك خطاب دل از دست اين و آن بستان * به يك عتاب شكوه غضنفرى بشكن به پيش گوهريان بر شكستهء دندان * به جلوه آور و بازار گوهرى بشكن در آفتاب نه ، آيينهء جمال جميل * جلاى آينه‌هاى سكندرى بشكن بگو به دختر رز پرده حيا بردار * به صدر ميكده ناموس دخترى بشكن پى هراس گرت طبل جنگ كوبيدند * تو هم دهل به سر كوس نادرى بشكن سكندرى كه جهان را به زور جنگ گرفت * دو پاى رخش وى از يك سكندرى بشكن عرب كه خان فصاحت به كعبه گسترده * تو كاسه كوزه‌اش از آيه‌گسترى بشكن كلاه فقر و فنا ساز زيب سر « حدّاد » * كلاه گوشهء خورشيد خاورى بشكن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1104 | سيد محمد باقر برقعى