كشيده سرمه به بادام چشم و از پى دام * به هم دو سلسلهء زلف بسته تاب زده
چو ماه جست ره غرب و صبح كرد غروب * ز خواب جست نگارينم آفتاب زده
سلام كردم و گفتم كه اين به خلوت ناز * گلاب از عرق گل به مشگ ناب زده
ز عطر نافهء مشگين و روى گلنارى * هزار طعنه به بوى گل و گلاب زده
سبو شكسته ، قدح ريخته ، خم آمده جوش * مى مغانه شبيخون به خورد و خواب زده
من آن شراب بهشتى خورم كه حور العين * ز دست ساقى كوثر على الحساب زده
كسى كه تشنهء باران رحمت حق نيست * حباب زندگىاش خيمه روى آب زده
غلام مكتب عقلم كه اين اديب اريب * معلّميست كه او سر به هر كتاب زده
مريد پير مغانم كه همچو مغبچگان * سحر ز ميكده آيد برون شراب زده
در سراى مغان باز شد كه ملهم غيب * صلاى دلخوشى از بهر شيخ و شاب زده
براى دفن شهيدى كه بىسر و كفن است * ز غيب طرفه سوارى رسد نقاب زده
فلك به چاكرىاش جاننثار و غاشيهكش * ملك به طاهرىاش بوسه بر ركاب زده
دعاى آن به اجابت رسد كه چون « حدّاد » * به عمر خويش دم از آل بو تراب زده
كلاه فقر
طلوع كن دل خورشيد خاورى بشكن * ظهور كن جلوات پيمبرى بشكن
به حسن معجزه با شيوههاى نرگس مست * طلسم ساحرى و سحر سامرى بشكن
به آفتاب بگو مهرپرورى بگذار * به ماهتاب بگو حسن دلبرى بشكن
قلندران جهان از قلم درند اينجا * بيا و ترك كلاه قلندرى بشكن
به يك خطاب دل از دست اين و آن بستان * به يك عتاب شكوه غضنفرى بشكن
به پيش گوهريان بر شكستهء دندان * به جلوه آور و بازار گوهرى بشكن
در آفتاب نه ، آيينهء جمال جميل * جلاى آينههاى سكندرى بشكن
بگو به دختر رز پرده حيا بردار * به صدر ميكده ناموس دخترى بشكن
پى هراس گرت طبل جنگ كوبيدند * تو هم دهل به سر كوس نادرى بشكن
سكندرى كه جهان را به زور جنگ گرفت * دو پاى رخش وى از يك سكندرى بشكن
عرب كه خان فصاحت به كعبه گسترده * تو كاسه كوزهاش از آيهگسترى بشكن
كلاه فقر و فنا ساز زيب سر « حدّاد » * كلاه گوشهء خورشيد خاورى بشكن