همّت اى عاشق زيبايى بىمنّت خاك * عشق بىواسطه ، بىپشتوپناه است هنوز
كوه را آب گرفتهست و نبيند تشنه * تا كه آبى بخورد ، در بن چاه است هنوز
علّت آن است كه جان برخىِ نان گرديده * خواستش تا به لب مرز رفاه است هنوز
جوعش آزرده نفس ، سُفره پر از نان و خورش * چشم را دوخته در حبس نگاه است هنوز
نتواند كه بجز غصّه طعامى بخورد * هركسى منتظر لطف إله است هنوز
لالهء من
بلبل ز چمن به دشت و هامون زده است * گل خيمه به زير بيد مجنون زده است
آلالهء من ، دختر كوهستانها * آن سبزقبا ، ساغرى از خون زده است
شعلهء آه
اين شعله كجا بود كه در خانه گرفت * آه دل پروانه به كاشانه گرفت
افسانه شود ، باد شود ، دود شود * هركس كه غم و رنج من افسانه گرفت
چه شدند
ميخانه بگو : بادهپرستان چه شدند ؟ * كس نيست در اين غمكده مستان چه شدند ؟
زلفيست پريشان و رخى پيدا نيست * از كاسه سر ، شمع به دستان چه شدند ؟
آيينهء هستى
گر روشنى عقل شود رهبر تو * از بادهء عشق پر شود ساغر تو
برخيز : كه تا آيينهء هستى ما * صيقل خورد از تودهء خاكستر تو
نمنمك
بشنو سخنى ز عمر مانده : كمكى * با رند جهانديده بكن زمزمكى
هر مى كه زدى نشد خرابت آباد * از بادهء فلسفى بزن نمنمكى