بود عمر تو يك شب
مىتوانى به شب از عطر ترانه سحر آرى * يا كه : از بركهء لب ، دشت پر از نيشكر آرى
كر شدم بسكه شنيدم كه چنين گفت : فلانى * گوش من مىشنود گر كه ز خويشت خبر آرى
تا خوشايندترينم كه فلان معجزه كرده * شاد گردم خبرى تازه ز خود مختصر آرى
تهى از خويشتنى بىخبر از توشوتوانها * پاى دارى ، نتوانى كه غمت را به سر آرى
كشتهء روشن انديشهورى آب نداده * ترسمت عمر هدر رفته به سر ، بىثمر آرى
ترس را عشق دهد از دل فرزانه فرارى * جرأتى تا دل فرزانه به كوى خطر آرى
مشكل عاشقىات حل شود آنگه كه چراغى * پرتوافشان توكّل ، ز خرد راهبر آرى
تا كه از مغز پرانديشهء خود سود نگيرى * سود و سرمايه ز كف داده ضرر در ضرر آرى
به مثل گرچه كهنسال درختى به كويرى * از فراست ز نسيمى كه وزد ، شاخ تر آرى
روز از پرتو عقل است و بود عمر تو يك شب * مىتوانى به شب از حركت موزون سحر آرى
گناه ابن گناه
نكند عشق به گرداب گناه است هنوز * به عزاى كه تو را ، چشم سياه است هنوز ؟
گيسوان تو سيهنامهء دلباختگى * روزگار من از اين نامه تباه است هنوز
عشق را نام نهادند گناه ابن گناه * سينهء چرخ از اين خدعه پرآه است هنوز
گفت با پير : مريدت به ره افتاد ، بگفت : * « شكر از راه نيفتاده به راه است هنوز »