تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1100

مساهمون:

ص١١٠٠

بود عمر تو يك شب

مىتوانى به شب از عطر ترانه سحر آرى * يا كه : از بركهء لب ، دشت پر از نيشكر آرى كر شدم بس‌كه شنيدم كه چنين گفت : فلانى * گوش من مىشنود گر كه ز خويشت خبر آرى تا خوشايندترينم كه فلان معجزه كرده * شاد گردم خبرى تازه ز خود مختصر آرى تهى از خويشتنى بىخبر از توش‌وتوانها * پاى دارى ، نتوانى كه غمت را به سر آرى كشتهء روشن انديشه‌ورى آب نداده * ترسمت عمر هدر رفته به سر ، بىثمر آرى ترس را عشق دهد از دل فرزانه فرارى * جرأتى تا دل فرزانه به كوى خطر آرى مشكل عاشقىات حل شود آنگه كه چراغى * پرتوافشان توكّل ، ز خرد راهبر آرى تا كه از مغز پرانديشهء خود سود نگيرى * سود و سرمايه ز كف داده ضرر در ضرر آرى به مثل گرچه كهنسال درختى به كويرى * از فراست ز نسيمى كه وزد ، شاخ تر آرى روز از پرتو عقل است و بود عمر تو يك شب * مىتوانى به شب از حركت موزون سحر آرى

گناه ابن گناه

نكند عشق به گرداب گناه است هنوز * به عزاى كه تو را ، چشم سياه است هنوز ؟ گيسوان تو سيه‌نامهء دلباختگى * روزگار من از اين نامه تباه است هنوز عشق را نام نهادند گناه ابن گناه * سينهء چرخ از اين خدعه پرآه است هنوز گفت با پير : مريدت به ره افتاد ، بگفت : * « شكر از راه نيفتاده به راه است هنوز »