به فردا شسته بينى
كلوخانداز كى داند شبِ آيينهداران را * زمين داند به هنگام زمستان قدر باران را
به دشت خرّميها كاروانى زد شبيخونى * نفسهاشان بيالودهست چشم چشمهساران را
بلاىِ آرزومندى خزان را جاودان سازد * نسيم بىنيازى پروراند نوبهاران را
حضورِ خواب ، در چشمان نرگس جاودانى شد * فروبستند در دامِ خمارى ، بادهخواران را
چه لذّتبخش باشد باده از جام جوانمردان * به لبخندى به روز آرند شام مىگساران را
به گوش از گفتههايى پنبهء ناباوران دارم * كه رونق داده « نقدش » دكّهء بىاعتباران را
شبى را اندر اين منزل به خون دل قناعت كن * به فردا شسته بينى جاى پاى نابكاران را
نشان نقش پاها را بپرس از تارك خورشيد * سحر مىداند و او شور و عشق سربداران را
قاب كهنه
بريز بادهء خوشرنگ ارغوانى را * كه سرخروى كند روى زعفرانى را
به شهر پيرىام آورده روزگار و هنوز * به قاب كهنه نظر مىكنم جوانى را
گرفتهام دل آتش گرفته را در دست * كه تا به روز رسانم شب شبانى را
اگر فلان فلان در زمان او مىمرد * در اين زمانه نبيند كسى فلانى را
به « باقيات » چه گرمابهها ز خون سازند * كه اعتبار نباشد جهان فانى را
غريق چشمِ تمنّا به ناخدا دارد * كه اعتقاد ندارد ، خداىخوانى را
به روز ريزش باران ناجوانمردى * به زير چتر شرف جوى زندگانى را
بگفت : كيست كه در گور مىرود ، گفتم * به خاك تيره سپارند مهربانى را