تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1096

مساهمون:

ص١٠٩٦
باطل اندر لباس حق ظاهر * حق گريزان از آن ميان ديدم زورداران كلّ ايران را * با وطن جمله خائنان ديدم همه در فكر نفع خير خودند * يا به تخريب ديگران ديدم اى « حجازى » سكوت همچو طلاست * من ز گفتن بسى زيان ديدم

قطعه « 1 »

سوزم ز دست جور تو اين آسمان همى * آهم جهان گرفته كران تا كران همى كردى تو تركتاز چنانى به جان من * كش كرده انگليس ابَرهندوان همى كردى ستم چنان‌كه نشايد نمود شرح * ظلمت نگنجد اى فلك اندر بيان همى فرسوده گشتم از ستم اى چرخ كج‌مدار * بس بار غم كشيده‌ام اندر جهان همى فرتوت و پير گشتم و نالان و ناشكيب * در ظاهر ارچه هستم همچون جوان همى روزم سياه گشته چو شب اى فلك ببين * از دود دل كه دارم اندر نهان همى نالم ز غم چو خار گلوگير گشته است * بس همنشين شده است به درد و فغان همى از مويه موى گشتم و از ناله همچو نال * ناچيز جسم من شد و تن ناتوان همى يعقوب‌وار گشته به بيت الحزن مقيم * چشمم سپيد گشته و اشكم روان همى تا چند اى فلك ستم و جور مىكنى * چندم نهى به دوش ، تو بار گران همى مؤمن نِيَم كه دنيا زندان من بود * از چيست داديم تو چو زندانيان همى دانا نِيَم كه باشم در رنج و در تعب * بهر چه‌ام ذليل همه ناكسان همى
هامش
( 1 ) - اين قطعه را در سال 1316 شمسى براثر مظالم يكى از خوانين بختيارى سروده است .