سايهء غم
گذشت عمر ، ولى دل در آرزوست هنوز * عنان دل به كف آن فرشتهخوست هنوز
به باد رفت گرم آرزوى عشق وصال * تمام ملك وجودم به ياد اوست هنوز
برفت يار جفاكار و قلب ما بگداخت * رقيب بين كه چه خوش گرم گفتگوست هنوز
اگرچه سايهء غم رخت بسته از دل ما * نهان به سينهء ما زخمهء عدوست هنوز
نشسته در دل آتش « حبيب » بىپروا * ميان آتش دل گرم جستجوست هنوز
گناه او
ديده و دل به راه او دارم * خون به دل از نگاه او دارم
رفته از ديدهاى كه در چشمم * نقش رخسار ماه او دارم
غم و حسرت نصيب ديده و دل * از دو چشم سياه او دارم
گرچه مردافكن است مژگانش * كى هراس از سپاه او دارم
نقش بر لوح سينهام تا حشر * نگه گاهگاه او دارم
گر گناه است عشق و مستى و شوق * همه را از گناه او دارم
كى بخسبد « حبيب » از غم هجر * ماه و پروين گواه او دارم
رباعيات
امروز ، دل انديشهء يارى دارد * بر گونه ز اشك ، جويبارى دارد
بار غم هجران تو دارد بر دوش * بيچاره ببين چه روزگارى دارد
* * * گر دوست به ما دهد پيامى چه شود ؟ * شيرين بكند دل از كلامى چه شود ؟
گر آن بت نازپرور عهدشكن * بر كشتهء خود دهد سلامى چه شود ؟
* * * دانى كه دلم چه از خدا مىخواهد * بىپرده بگويمت تو را مىخواهد
داند دل من كه بىوفايى چه كنم ؟ * من نيز ندانم كه چرا مىخواهد
* * *