سوداى ديدار
دلم بىتو خونبار شبها نشيند * چو شمعى كه در بزم تنها نشيند
دلم گشته لبريز خون از فراقت * چو صهبا كه در قلب مينا نشيند
ز سوداى ديدار تو آنچنانم * چو مسكين كه بر خوان يغما نشيند
چو الفت گرفته دلم با دل تو * مهل كاينچنين چنين ناشكيبا نشيند
به ياد تو سوزد دل اشكبارم * چو لاله كه در قلب صحرا نشيند
خيالت شده همسر و همدم من * چو تاجى كه بر فرق زيبا نشيند
به يوسف هرآنكس كه مشتاق گردد * به هجران او چون زليخا نشيند
نكرده اثر در دلت اشك و آهم * كجا تير بر سنگ خارا نشيند
مكتب حبيب
گفتى « حبيب من به خدا بىوفا نبود » * آخر « حبيب » با تو بلا آشنا نبود
گر بود آشنا به نگاه تو چشم ما * عمرى دل « حبيب » به غم مبتلا نبود
بگذشت سال و ماه به اميد درد و رنج * واقف به راز سينهء ما جز خدا نبود
در جستجوى عشق و وفا عمر ما گذشت * گرچه به قول دوست وفا كيميا نبود
رفتم به هر طرف كه ببينم وفا ولى * در هيچ گوشهاى سخنى از وفا نبود
آنكس كه لاف عشق و محبّت زدى دريغ * ديدم به چشم خويش به چشمش حيا نبود
گفتم وفا نبود چو ناديدم از كسى * شايد كه بوده است ولى بهر ما نبود
گفتى تو بىوفا به من اى آرزوى دل * انصاف ده به من سخنت ناروا نبود ؟
در مكتب « حبيب » به غير از وفا مجوى * گفتم به راستى سخنم ادّعا نبود
گل آرزو
شود شكفته گل آرزوى ما امشب * اگر تو پاى گذارى به كوى ما امشب
اگر تو پاى گذارى به كوى ما امشب * شود ز رشك و حسد مه عدوى ما امشب
ز چشم مست تو گيرم پيالهء مى ناب * وصال دوست بود آرزوى ما امشب
ز رنج و سوزش حرمان نمىبرم سخنى * نياز و ناز بود گفتگوى ما امشب
بيا به رغم رقيبان به خانقاه « حبيب » * مبر براى خدا آبروى ما امشب