علم و سخن نگشت اگر هادى فكرت بشر * مرگ بر آن معلّمى باد و بر آن سخنورى
گفت حكيم نامور مردمى از دل است و سر * واى از اين گراندلى داد از اين سبكسرى !
خواهى اگر به تابوتب ، درنشوى چو بو لهب * بر دل دوست عرضه كن صدق و صفاى بوذرى
آينهء دل است كان ، جلوه دهد نهان جان * كى دهد از ادب نشان ، آينهء سكندرى
گناه
گنهى نيست زين بتر ، كه يكى * به ستمكاره ، چاكرى بكند
وان ستمپيشه را به قول و به فعل * در ستمپيشگى جرى بكند
مردمى را ضعيف سازد ، تا * خودپرستى دلاورى بكند
ملّتى را فقير خواهد ، تا * تيرهرأيى توانگرى بكند
خاك بادش به سر ، كه با اين طبع * دعوى دانش و سرى بكند