اسير حبيب
چه شد كه از تو مرا نامه و پيامى نيست * مگر به مهر مَنَت اعتماد تامى نيست
خداى را به جفا بيش از اين دوام مده * كه عمر را چو وفاى بتان دوامى نيست
بگو هرآنچه بخواهى كز آن دهان مليح * اگرچه فحش بود خوبتر كلامى نيست
چگونه شرح توانم دهم حقيقت عشق * كه عشق را بجز از لفظ عشق نامى نيست
به روى و موى تو سوگند اى مه بىمهر * كه ناگذشته به ياد تو صبح و شامى نيست
فريب خال تو را خورد و شد اسير « حبيب » * كه مرغ دانه چو بيند به فكر دامى نيست
جبران خطا
نه نماز بامدادى ، نه دعاى شامگاهى * نه ز چشم توبه اشكى ، نه ز سوز سينه آهى
به فغانم از دل و تن ، دل و تن مگو ، دو دشمن * دلسخت بىحيايى تنسست پرگناهى
نه چنان به غفلت اندر شدهام كه بازيابم * ز ملالت اشتعالى و ز عبرت انتباهى
به مكاشفت چو عارف ، به مجاهدت چو عابد * نسپرد پاى توفيق به كوى دوست ، راهى
به كجا گريزم از حيرت و بيم ؟ چون نباشد * به اميد ، تكيهگاهى و به آرزو پناهى
ز وجود بىهنر ، تودهء سنگ و خاك بهتر * كه بپرورد نهالى و برآورد گياهى
به ستم اسيرم ار خواست زمانه ، چون ستيزم ؟ * چه كند فقيرى افتاده به چنگ پادشاهى ؟
همه آنچه رفت و آيد چو به اختيار نبود * بك استعين و ارضى بقضاك يا الهى
نتوان « حبيب » جبران خطاى روزگاران * كه نمانده است از عمر به غير سال و ماهى