با پرىچهر
تفرّج در چمن خوش باشد امّا با پرىچهرى * تماشاى گلستان بايد امّا با دلارامى
نبودم شادمان هرگز به گيتى تا ز دلدارى * به دل گويم كه ما هم نيز خوش بوديم ايّامى
شب و روز جوانى شد تبه در هجر و مىترسم * كه اين هجران نيابد گاه پيرى نيز انجامى
محبّت را خطا دانم به محبوبى كه ننوازد * « حبيب » خويش را گاهى به مكتوبى به پيغامى
ديدهء بيدار
جان سپارم به رهت ، بينمت ار بار دگر * عهد كردم كه بجز اين نكنم كار دگر
تا رخ و قامت زيباى توام در نظر است * نتوانم نگرم قامت و رخسار دگر
در خم زلف تو آنگونه گرفتار شدم * كه نيفتاده در اين دام ، گرفتار دگر
من تو را از همه خوبان جهان خواهم و بس * گرچه هستند به خوبى چو تو بسيار دگر
هيچكس نيست خريدار تو ، چندانكه منم * من بهاى تو شناسم نه خريدار دگر
اى بسا ديده و دل كز پى توست امّا نيست * دل بيدار دگر ، ديدهء بيدار دگر
ياد آن روز كه با ديدهء نمناك تو ، دل * راز مىگفت و نبُد حاجت گفتار دگر
مهربان است و دلارام و وفادار « حبيب » * نتواند بگزيند به از اين يار دگر