از لب بهسوى كوه و ز كُه باز سوى لب * خواهيد روان شد كه چونيد و چراييد ؟
بازآمدن و رفتن از اين خانه شما را * از چيست ؟ نپرسيد كه چونيد و چراييد ؟
بر دولت و بر مال فزايش نكند سود * آن سود بود سور كه بر خود بفزاييد
خود منبع شهد و شكر و كان نباتيد * تا چند به طمع شكر انگشت بخاييد
اى پاكنژادان فلك قدر ملك صدر * تا كى به درِ مفلسكان چهره بساييد
زينسوى بدان سوى و زين كوى بدان كوى * چون يوسف ، مخريد كه در بيع و شراييد
نعلوارونزن
هرچه پويى جز ره حق باطل است * هرچه جويى جز خدايى حاصل است
از خودى بگسل كه در راه خدا * صعب و بىپايان همى يك منزل است
عرش و كرسى در دل است امّا چه سود * كان دل بىحاصل از خود غافل است
نعل وارون زن كه اندر راه عشق * عقل ، مجنون است و مجنون عاقل است
غرقه در گرداب راحت را چه سود * گر ز دريا يكقدم تا ساحل است
از دم مردان حق مگسل كه راه * كم نگردد تا جرس با محمل است
همّت مردانه
امروز امير در ميخانه تويى تو * فريادرس نالهء مستانه تويى تو
مرغ دل ما را ، كه به كس رام نگردد * آرام تويى ، دام تويى ، دانه تويى تو
آن مهر درخشان ، كه به هر صبح دهد تاب * از روزن اين خانه به كاشانه تويى تو
آن ورد ، كه زاهد به همه شام و سحرگاه * بشمارد با سبحهء صددانه تويى تو
آن باده ، كه شاهد به خرابات مغان نيز * پيموده به جام و خم ميخانه تويى تو
آن غل ، كه ز زنجير سر زلف ، نهادند * بر پاى دل عاقل و ديوانه تويى تو
ويرانه بود هر دوجهان ، نزد خردمند * گنجى كه نهان است به ويرانه تويى تو
در كعبه و بتخانه بگشتيم بسى ما * ديديم كه در كعبه و بتخانه تويى تو
آن راز نهانى كه به صد دفتر و دانش * بسيار از او گفته شد افسانه تويى تو
بسيار بگوييم و چه بسيار بگفتيم * كس نيست به غير از تو در اين خانه تويى تو
يكهمّت مردانه در اين كاخ نديديم * آن را كه بود همّت مردانه تويى تو