سرّ عشق
اين جهان جاى آرميدن نيست * هيچ از او چاره جز رميدن نيست
سخت داميست مرغ دلها را * كه از آن دامشان پريدن نيست
بر سرم هست سر بريدن خويش * وز تو هيچم سر بريدن نيست
سرّ عشق آشكار بايد گفت * گرچه كس قادر شنيدن نيست
دست درويش كن در اين گلزار * زان كه اين گل براى چيدن نيست
كام شيرين مار از آن حلواست * كه كسش قابل چشيدن نيست
گاهى از خرمن رياضت ما * كوه را طاقت كشيدن نيست
برقع وهم بر جمال افكن * كه به هر ديده تاب ديدن نيست
خسروى نامهايست « حاجب » را * كش فلك قادر دريدن نيست