تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1042

مساهمون:

ص١٠٤٢
نواى عشق نبد ، راست كو زند آن ترك * هزار شور برانگيزد از عراق و حجاز گذشت ناوك نازش مرا ز جوشن جان * فغان ز دست كمان‌ابروان تيرانداز نبات « زند » به مازندران شده است شكر * ز شهد شعر شكرريز « حاجب » شيراز

وصف رخسار

آنكه غايب ز نظر بود و عيان مىگذرد * تك‌سواريست عجب گرم عنان مىگذرد هركجا بگذرد آن خسرو جمشيد غلام * از فلك طنطنهء شوكت و شان مىگذرد يار چون برق يمانى به سحرگاه گذشت * خود تو در خوابى و آن برق يمان مىگذرد گر قرين با تو شود جنگ چه پرواى به صلح * قرنها باش كه اين‌گونه قران مىگذرد ز تسلسل مفكن دور تو اين ساقى بزم * دور زن ، دور كه اين دور زمان مىگذرد ما بجز صلح چه كرديم كه اين سخت‌كمان * از سر جنگ به شمشير و سنان مىگذرد بر در پير مغان هركه به جان گشت مكين * مىكند همّت و از كون و مكان مىگذرد نگذارد قلم از دست اگر « حاجب » ما * وصف رخسار تو از حدّ و بيان مىگذرد

كوكب بخت

بر سر خاكم اگر يار گذارى بكند * روح بازآيد و با جسم فرارى بكند دانى از چيست كه دامان فلك پرگهر است * خواست هر صبح به پاى تو نثارى بكند كرده حايل به رخ ، آن ترك حصارى خم زلف * تا به صبح از شب ديجور حصارى بكند هركه از عقل زند دم به ره شيفتگان * عشق البتّه به ببينيش مهارى بكند دهر چون تخته قضا ، مهره فلك ، كهنه حريف * كيست مردى كه در اين نرد قمارى بكند عاشق آن است كه در عرصهء شطرنج بلا * دين و دل مات رخ شاهسوارى بكند