نواى عشق نبد ، راست كو زند آن ترك * هزار شور برانگيزد از عراق و حجاز
گذشت ناوك نازش مرا ز جوشن جان * فغان ز دست كمانابروان تيرانداز
نبات « زند » به مازندران شده است شكر * ز شهد شعر شكرريز « حاجب » شيراز
وصف رخسار
آنكه غايب ز نظر بود و عيان مىگذرد * تكسواريست عجب گرم عنان مىگذرد
هركجا بگذرد آن خسرو جمشيد غلام * از فلك طنطنهء شوكت و شان مىگذرد
يار چون برق يمانى به سحرگاه گذشت * خود تو در خوابى و آن برق يمان مىگذرد
گر قرين با تو شود جنگ چه پرواى به صلح * قرنها باش كه اينگونه قران مىگذرد
ز تسلسل مفكن دور تو اين ساقى بزم * دور زن ، دور كه اين دور زمان مىگذرد
ما بجز صلح چه كرديم كه اين سختكمان * از سر جنگ به شمشير و سنان مىگذرد
بر در پير مغان هركه به جان گشت مكين * مىكند همّت و از كون و مكان مىگذرد
نگذارد قلم از دست اگر « حاجب » ما * وصف رخسار تو از حدّ و بيان مىگذرد
كوكب بخت
بر سر خاكم اگر يار گذارى بكند * روح بازآيد و با جسم فرارى بكند
دانى از چيست كه دامان فلك پرگهر است * خواست هر صبح به پاى تو نثارى بكند
كرده حايل به رخ ، آن ترك حصارى خم زلف * تا به صبح از شب ديجور حصارى بكند
هركه از عقل زند دم به ره شيفتگان * عشق البتّه به ببينيش مهارى بكند
دهر چون تخته قضا ، مهره فلك ، كهنه حريف * كيست مردى كه در اين نرد قمارى بكند
عاشق آن است كه در عرصهء شطرنج بلا * دين و دل مات رخ شاهسوارى بكند