علم آموز و قناعت كن و عزلت بگزين * مرد بايد كه از اين يكدوسه كارى بكند
وقت مردن نبرد حسرت دنيا در خاك * هركه از عمر دمى صرف نگارى بكند
ديگر از گردش گيتى چه تمنّا دارد * عارف از سير خزانى و بهارى بكند
« حاجبا » سعد شود طالع عالم زين پس * كوكب بخت تو گر زان كه مدارى بكند
قسمتى از يك چكامه
آينه خورشيد برابر گرفت * يا مه من پرده ز رخ برگرفت
ماه من از جانب خاور دميد * راه ز خورشيد به خاور گرفت
زلف مسلسل چو به هم برشكست * رايحه از مشك و ز عنبر گرفت
طرّهء مشكين پرستووشش * ز آتش رخ طبع سمندر گرفت
غنچهء لب چون به تبسم گشود * روى زمين در گل و شكر گرفت
درج دهان چون به سخن باز كرد * خرده به ياقوت و به گوهر گرفت
ابروى او آبروى تيغ برد * مژه او عادت خنجر گرفت
آن به دغا لشكر خاقان شكست * وين به غزا كشور قيصر گرفت
طنطنهاش شوكت طغرل شكست * جمجمهاش سطوت سنجر گرفت
خالش چون هندوى آذرپرست * برهنه تن جاى در آذر گرفت
قامت چون سرو وى از اعتدال * سايهء سرو از همه كشمر گرفت
هندوى چشمش پى غارتگرى * كاسهء زر از كف عبهر گرفت
قرص رُخش از اثر روشنى * آينه از دست سكندر گرفت
مىزده و خوى زده در بزم دوش * گردن مينا لب ساغر گرفت
گفتمش او باده به اندازه نوش * تا بتوان خامه و دفتر گرفت
جاى گزك لعل چو شكر مزيد * از دو رطب قند مكرّر گرفت
تا بتوان چامهء دلكش سرود * تا بتوان صفحه و مسطر گرفت