تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1043

مساهمون:

ص١٠٤٣
علم آموز و قناعت كن و عزلت بگزين * مرد بايد كه از اين يك‌دوسه كارى بكند وقت مردن نبرد حسرت دنيا در خاك * هركه از عمر دمى صرف نگارى بكند ديگر از گردش گيتى چه تمنّا دارد * عارف از سير خزانى و بهارى بكند « حاجبا » سعد شود طالع عالم زين پس * كوكب بخت تو گر زان كه مدارى بكند

قسمتى از يك چكامه

آينه خورشيد برابر گرفت * يا مه من پرده ز رخ برگرفت ماه من از جانب خاور دميد * راه ز خورشيد به خاور گرفت زلف مسلسل چو به هم برشكست * رايحه از مشك و ز عنبر گرفت طرّهء مشكين پرستووشش * ز آتش رخ طبع سمندر گرفت غنچهء لب چون به تبسم گشود * روى زمين در گل و شكر گرفت درج دهان چون به سخن باز كرد * خرده به ياقوت و به گوهر گرفت ابروى او آبروى تيغ برد * مژه او عادت خنجر گرفت آن به دغا لشكر خاقان شكست * وين به غزا كشور قيصر گرفت طنطنه‌اش شوكت طغرل شكست * جمجمه‌اش سطوت سنجر گرفت خالش چون هندوى آذرپرست * برهنه تن جاى در آذر گرفت قامت چون سرو وى از اعتدال * سايهء سرو از همه كشمر گرفت هندوى چشمش پى غارتگرى * كاسهء زر از كف عبهر گرفت قرص رُخش از اثر روشنى * آينه از دست سكندر گرفت مىزده و خوى زده در بزم دوش * گردن مينا لب ساغر گرفت گفتمش او باده به اندازه نوش * تا بتوان خامه و دفتر گرفت جاى گزك لعل چو شكر مزيد * از دو رطب قند مكرّر گرفت تا بتوان چامهء دلكش سرود * تا بتوان صفحه و مسطر گرفت